گفتارهایی در اخلاق اسلامی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤ - بخش اول توکل
بکنیم؟ برگردیم یا با اینها بجنگیم؟ عقیده خود حضرت رسول این بود که همین جا بجنگیم با اینکه مسلمین آمادگی جنگی نداشتند، اسلحهشان بسیار کم بود، حتی هر یک نفر یک شمشیر نداشت بلکه خیلی کمتر داشتند، مرکب نداشتند؛ از نظر تجهیزات جنگی وضع بسیار ناخوشایندی داشتند. ولی آنها مجهز بودند. بسیاری میدیدند آماده نیستند، برای این کار هم نیامدهاند. ابوذر آنجا از جا بلند شد و گفت: یا رسولَ الله! ما نمیگوییم آنچه را که قوم موسی گفتند: فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّک فَقاتِلا اِنّا ههُنا قاعِدونَ تو و خدایت بروید کارها را انجام بدهید، ما نشستهایم. ما میگوییم: یا رسول الله! هر چه که تو فرمان بدهی ما اطاعت میکنیم. تو اگر به ما بگویی خودتان را به آتش بزنید به آتش میزنیم، به دریا بریزید به دریا میریزیم. دیگران هم برخاستند و گفتند: همین طور است، هر چه شما مصلحت میدانید ]عمل میکنیم،[ اگر مصلحت میدانید بجنگیم میجنگیم. فرمود: من مصلحت میدانم بجنگیم و فاتح هم میشویم. جنگیدند فاتح هم شدند.
افسانه عوج بن عُناق
نکتهای را ـ گو اینکه مربوط به این مطلب نیست ـ اضافه کنم. داستان «عوج بن عُناق» را خیلی ما شنیدهایم. میگویند مردی به نام عوج بن عُناق بود که ]اندامش چنان بزرگ بود که[ که حضرت موسی چهل ذراع قدش بود، چهل ذراع هم عصایش بود و چهل ذراع هم از زمین جَستن کرد، تازه خورد به قوزک پای عوج بن عناق! اینها همان «عمالقه» هستند که میگویند در همین سرزمین مقدس بودهاند و قومی بودند که این قدر هیکلها و اندامهای بزرگی داشتند! در این داستانها هست که موسی چند جاسوس فرستاد آنجا که بروند خبر بیاورند. آنها که طول هیکلهایشان اقلا یک فرسخ بود در حالی که در صحرا میرفتند نگاه کردند دیدند چند