گفتارهایی در اخلاق اسلامی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧ - بخش اول توکل
قدیمیتر است که آن هم از همان عرفای اسلامی است و سعدی آن را به این مضمون درآورده است. میخواهم بگویم که هر دو طرز فکر از قدیمالایام بوده.
داستان ابراهیم ادهم و شقیق بلخی
در میان متصوفه دو عارفِ خیلی معروف و مشهور هستند یکی به نام ابراهیم ادهم یکی به نام شقیق بلخی که از قدیمترین عرفا و متصوفه و معاصر با حضرت صادق و حضرت امام موسی کاظم هستند. شقیق بلخی حتی داستانی با حضرت امام موسی کاظم دارد که در منتهیالآمال[١] و مانند آن نقل کردهاند.
میگویند ابراهیم ادهم از شقیق بلخی پرسید که کار تو از کجا شروع شد؟ یعنی از کجا در جاده عرفان و تصوف و معنویت افتادی؟ گفت از جریان یک مرغ. قضیه از این قرار بود: در صحرا بودم، یک وقت مرغ بالشکستهای را دیدم که هر دو بالش شکسته بود. این حیوان افتاده بود، قدرت حرکت و پرواز نداشت. من دلم به حال او سوخت، گفتم این حیوان نمیتواند پرواز کند، از گرسنگی خواهد مرد. در این بین که من فکر میکردم، دیدم مرغی در هوا چرخی و معلّقی زد آمد پایین سراغ این مرغ. وقتی نگاه کردم دیدم در منقار خودش طعمهای دارد. آمد جلو و تا آمد جلو، این مرغ بالشکسته هم منقارش را باز کرد و آن مرغ طعمهاش را گذاشت در دهان او و رفت. اینجا بود که «فرو ماند در لطف و صنع خدای». با خود گفتم که من عجب آدم جاهل و نادانی بودم! من این همه تلاش میکنم، دنبال کار و فعالیت میروم، برای چه؟ برای اینکه روزی داشته باشم و روزی بخورم. من فکر نمیکردم که روزی به هر حال برای
[١] . منتهیالآمال باب ٩، فصل ٣، شماره ١١.