گفتارهایی در اخلاق اسلامی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩ - بخش اول توکل
خدای» که روزیاش از کجا میرسد و بعد شیری پیدا شد و حیوانی را شکار کرد و دل و جگر آن حیوان را خورد و فَریسهاش[١] باقی ماند و بعد
آن روباه شل، آرام خودش را کشید و از طعمه او استفاده کرد. آن شخص گفت دیگر من دنبال کار و کسب نمیروم. آمد برای پدرش نقل کرد. پدر به او گفت: تو چرا از شیر نیاموختی که به روباههای شل دنیا کمک بدهی؟ چرا فکر کردی روباه شل باشی؟
برو شیر درّنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل
این را من عرض کردم برای اینکه معلوم بشود این هر دو طرز تفکر از هزار و دویست سال پیش بلکه قبل از آن سابقه دارد.
مرد بادیه نشین و رسول خدا
این جمله که از مولوی است معروف است: «با توکل زانوی اشتر ببند». حدیث است. قضیه این است که مرد عربی از بادیه آمد خدمت حضرت رسول. شترش را همان بیرون، دم دروازه مدینه یا دم مسجد[٢] رها کرد
یعنی خواباند و عقال نکرد، زانوی شتر را که طبق معمول باید ببندند نبست. کسی آمد به او گفت: تو چرا شترت را عقال نکردی؟ گم میشود. گفت: من توکل کردم. پیغمبر فرمود: برو زانوی شترت را ببند، اَلتَّوَکلُ اَنْ تَعْقِلَ بَعیرَک توکل این است که عقال شترت را ببندی و توکل کنی به خدا. یعنی آنچه را که مربوط به توست باید انجام بدهی. یک چیزهایی هست که خارج از قدرت توست؛ تو دنبال کار و وظیفهات میروی، از آنجا به آن طرف را به خدا واگذار کن. این با عقال بعیر منافات و ضدیت ندارد.
[١] . [فریسه: جانوری كه آن را حیوان درنده شكار كرده و از هم دریده باشد: فرهنگفارسی عمید ج ٢ / ص ١٥٣٧.]
[٢] . چون آن وقت مدینه خیلی كوچك بوده و مسجد هم كنار شهر شمرده میشده.