اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٨٤ - بيان اول- برهان صديقين
جهان با او واقعيتدار- و بى او هيچ و پوچ مىباشد- .
از طرف ديگر با ديده حسى و علمى به جهان مىنگريم- جهان را گذران و پذيرنده عدم مىبينيم- يعنى واقعيتها را محدود و مشروط مىبينيم- با وجوداتى بر خورد مىكنيم كه- يك جا هستند و جاى ديگر نيستند- و يا گاهى هستند و گاهى نيستند- با نقص و خردى و امكان و محدوديت- و مشروطيت و وابستگى توامند- ناچار همانطور كه در متن آمده حكم مىكنيم كه- پس جهان عين همان واقعيت نفى ناپذير نيست- بلكه بواسطه آن واقعيت واقعيتدار- و بدون آن بى واقعيت خواهد بود- يعنى حكم مىكنيم كه جهان عين حقيقت هستى نيست- جهان ظل هستى است جهان هستى توام با نيستى است- پس جهان معلول و اثر است- ظهور و تجلى است شان و اسم است- .
خلاصه اينكه عقل فلسفى متكى به وجود شناسى- از آن جهت كه وجود وجود است- همان نوع شناسائى كه- تنها در صلاحيت فلسفه است نه علوم- ما را قبل از هر چيزى به خدا رهبرى مىكند- اولين موجودى كه به ما مىشناساند خدا است- اما مطالعات حسى و علمى ما را- به وجودات محدود و مقيد و مشروط و ممكن كه- آثار و افعال و شؤون و تجليات او است رهبرى مىكند- و به اين ترتيب هم واجب را كشف مىكنيم و هم ممكن را- .
البته در الهيات ثابت شده است كه- راه كشف ممكن منحصر به اين نيست- ممكن را مىتوان به وسيله واجب كشف كرد- همچنانكه راه كشف واجب منحصر به اين نيست- مىتوان واجب را از طريق ممكن كشف كرد- .
ممكن است توهم شود كه اينكه نتيجه گرفتيم كه- آنچه موجود است ذات واجب- و شؤون و ظهورات و تجليات او است- مستلزم اينست كه سخن عرفا را بپذيريم كه- اساسا عليت و معلوليتى در كار نيست- بلكه ممكن و امكانى در كار نيست- زيرا فرض اينست كه جز ذات حق- و شؤون و اسماء حق چيزى در كار نيست- .
ولى اين توهم باطل است اين توهم- ناشى از عدم درك مفهوم صحيح عليت و معلوليت است- ناشى از اينست كه عليت را يك نوع زايش- براى علت فرض كردهاند كه- از خود چيزى را بيرون مىفرستد و نياز معلول را- به علت از نوع نياز فرزند به مادر فرض كردهاند- اما تحقيقات عميق صدرالمتالهين - در اين زمينه كه شاهكار اين مرد بزرگ است- و منحصر به شخص خود او است- و