اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٨٣ - بيان اول- برهان صديقين
و بعبارت ديگر او خودش عين واقعيت است- و جهان و اجزاء اين سه اصل در مقاله هفتم بيان شده است- .
د حقيقت وجود بما هو هو قطع نظر از- هر حيث و جهتى كه بان ضميمه گردد- مساوى است با كمال و اطلاق و غنا- و شدت و فعليت و عظمت و جلال و لا حدى و نوريت- اما نقص تقيد فقر ضعف امكان كوچكى- محدوديت و تعيين همه اعدام و نيستيها مىباشد- و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توام با نيستى است- پس اينها همه از عدم ناشى مىشود- حقيقت وجود نقطه مقابل عدم است- و آنچه از شئون عدم است از حقيقت وجود بيرون است- يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود- .
ه راه يافتن عدم و شئون آن از نقص و ضعف- و محدوديت و غيره همه ناشى از معلوليت است- يعنى اگر وجودى معلول شد- و در مرتبه متاخر از علت خويش قرار گرفت- طبعا داراى مرتبهاى از نقص و ضعف و محدوديت است- زيرا معلول عين ربط و تعلق و اضافه بعلت است- و نمىتواند در مرتبه علت باشد- معلوليت و مفاض بودن عين تاخر از علت- و عين نقص و ضعف و محدوديت است- اكنون مىگوئيم حقيقت هستى موجود است- به معنى اينكه عين موجوديت است- و عدم بر آن محال است- و از طرفى حقيقت هستى در ذات خود- يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود مشروط- به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست- هستى چونكه هستى است موجود است- نه به ملاك ديگر و مناط ديگر و هم نه به فرض وجود شىء ديگر- يعنى هستى در ذات خود مشروط بشرطى نيست- و از طرف ديگر كمال و عظمت و شدت- و استغنا و جلال و بزرگى و فعليت و لا حدى كه- نقطه مقابل نقص و كوچكى و امكان- و محدوديت و نياز مىباشند از وجود و هستى برمىخيزند- يعنى جز وجود حقيقتى ندارند- پس هستى در ذات خود مساوى است با نامشروط بودن- به چيز ديگر يعنى با وجوب ذاتى ازلى- و هم مساوى است با كمال و عظمت و شدت و فعليت- .
نتيجه مىگيريم كه حقيقت هستى در ذات خود- قطع نظر از هر تعينى كه از خارج به آن ملحق گردد- مساوى است با ذات لا يزال حق- پس اصالت وجود عقل ما را مستقيما- به ذات حق رهبرى مىكند نه چيز ديگر- غير حق را كه البته جز افعال و آثار- و ظهورات و تجليات او نخواهد بود- با دليل ديگر بايد پيدا كنيم- .