اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٠٤ - ما خدا را چگونه تصور مىكنيم
نتيجه- از اين بيان دستگير مىشود كه- ما اطلاق مفهومى را پيوسته با نفى نگهدارى مىنماييم- و نياز ما باين نفى در مورد علت جهان هستى- خدا از هر مورد ديگر بيشتر است- .
وجودش شك كنيم- و حتى نمىتوانيم مدعى شويم كه- نمىتوانيم او را تصور كنيم- زيرا تا چيز را تصور نكنيم- نمىتوانيم منكر وجودش يا تصورش بشويم- پس ما خدا را هم تصور مىكنيم و هم تصور نمىكنيم- ما او را تحت يك عنوان عام انتزاعى- از قبيل خالق كل تصور مىكنيم- اما كنه ذاتش را تصور نمىكنيم- .
اشكال بيشتر در تصور ذات واجب از اين ناحيه است- كه ذات واجب مطلق و لا يتناهى است- و ذهن او را به عنوان ذات مطلق و لا يتناهى تصور مىكند- در صورتى كه ذهن قادر به تصور مطلق و غير متناهى نيست- .
در پاسخ اين اشكال اول بايد مطلق را معنى كنيم- اطلاق بمعنى اسم مفعولى يعنى رهائى- مثلا مفهوم انسان بخودى خود- يك مفهوم رها و آزاد است- و دائره وسيعى را فرا مىگيرد- اما همينكه مفهوم سفيد پوست- بان اضافه شد مقيد مىگردد- مفهوم انسان سفيد پوست فقط- قسمتى از سطح دائره اول را شامل مىشود- و دائرهاى در داخل دائره اول تشكيل مىدهد- همينكه مفهوم دانشمند را براى بار دوم اضافه كرديم- و گفتيم انسان سفيد پوست دانشمند- محدودتر مىشود و دائره كوچكترى- در داخل دائره دوم تشكيل مىشود و همينطور- .
از اينجا معلوم مىشود كه- ما تا مطلق را تصور نكنيم- نمىتوانيم مقيد را تصور كنيم- هر مقيدى از اجتماع چند مطلق تشكيل مىشود- و حقيقت هر مطلق عبارت است از- مقيد منهاى قيد يعنى نبودن قيد كافى است- براى اطلاق و ارسال مفهوم- .
البته محققين در اينجا تحقيق خاصى دارند- و مدعى هستند كه آنچه در ضمن مقيد- وجود دارد خود مطلق نيست- بلكه جامع مشترك ميان مطلق و مقيد است- و آنرا طبيعت لا بشرط مقسمى مىنامند- و خود مطلق را لا بشرط قسمى مىخوانند- اين بحث از حدود اين مقاله خارج است- و با مدعاى قبلى ما هم منافاتى ندارد- .
پس اين ايراد ذهن قادر به تصور مطلق نيست- ايراد درستى نيست-