اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٥١ - آفرينش جهان
بطور كلى بفهمد كه- چيزى غير از نور و رنگ هست كه با گوش درك مىشود- .
اگر چه باز در مورد تطبيق- همان كلى را به نور و رنگ تطبيق خواهد كرد- زيرا وى بكلى نامبرده از راه چشم رسيده است- در اين هنگام است كه انديشه ديرين ما- روزى بود كه جز خدا چيزى نبود شده است- مثلا حركت شبانه روزى- .
على هذا كل جهان ظرف زمانى ندارد- تا بحث مسبوقيت وجودش به عدم خودش- در زمان پيشين و يا عدم مسبوقيت- وجودش به عدم خودش در آن زمان به ميان آيد- جهان در كل خود زمان ندارد همچنانكه مكان ندارد- .
به عبارت ديگر مجموع جهان- كه شامل زمان هم هست پيش و پس زمانى ندارد- تا گفته شود در آن زمان بوده است يا نبوده است- همچنان كه صحيح نيست گفته شود- كه عالم در كجا آفريده شد- صحيح نيست گفته شود كى آفريده شد- چونكه كى و كجا متاخر از عالم است و فرع بر عالم است- كى و كجا و وقت و جا فقط در باره اجزاء عالم صادق است- زيرا مكان از نسبت احاطه اجزاء جهان- بر جزء ديگر انتزاع مىشود- و زمان از حركت ذاتى اشياء- و تطبيق آن با حركت عمومى شبانه روزى- .
از اينجا معلوم مىشود كه برهان معروفى كه- بر قدم عالم اقامه مىشود بىاساس است- .
برهان اينست كه حدوث زمانى عالم- مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است- .
جواب اينست كه انفكاك فرع بر اينست كه- قبل از حدوث عالم يك امتداد و بعدى را فرض كنيم- و آن گاه بگوئيم در اين امتداد كه- عالم وجود نداشته است- از علت تامه خود منفك بوده است- ما چنين امتدادى جز در وهم بشر وجود ندارد- همانطورى كه صحيح نيست گفته شود- در ما وراء ابعاد مكانى عالم بفرض تناهى ابعاد- چه چيز وجود دارد صحيح نيست- گفته شود پيش از عالم چه چيز بود- زيرا كلمه در فرع بر وجود مكان است- و كلمه پيش فرع بر وجود زمان- .
مسئلهاى كه قابل طرح است اينست كه- آيا حركت لا يتناهى و جود دارد يا ندارد- و هم اينكه آيا سلسله حوادث- متناهى مىباشند لا يتناهى