اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٦ - آيا فرشيه خدا يك فرضيه كهنه و منسوخ است
چنانكه هر چه علوم پيش رفته- و پرده از روى اسرار ماده بالاتر زده- انسان در مبارزه حياتى خود به ماده چيرهتر مىگردد- و عقيده بماوراء طبيعت- و خاصه خدا و معاد سستتر مىشود- اساسا بفكر خدا افتادن معلول- انحطاط اجتماعى و اقتصادى يك ملت است- يك فرد يا ملت بيچاره و محروميت كشيده- مىخواهد خود را با فكر خدا خشنود سازد- و محروميت اجتماعى و اقتصادى خود را- با خوشيهاى پندارى پس از مرگ جبران نمايد- از اين روى يك دسته افراد استعمارگر و استثمارگر- از استعداد افهام طبقه محروم سوء استفاده كرده- يك رشته افكارى را بنام عقائد مذهبى- در مغز آنها كوشش براى بدست آوردن علت براى يك معلول جزئى- از قبيل اينكه علت فلان بيمارى چيست- يا چطور مىشود كه زلزله بوجود مىآيد- منشا اعتقاد به خدا نمىشود- اگر فرضا فكر و اعتقاد به خدا را يك فرضيه بناميم- بايد نام آنرا فرضيه عله العلل بگذاريم- يعنى علتى كه همه علتها و سببها از او مايه مىگيرند- اما فرض علت براى يك معلول خاص- ربطى بوجود خدا ندارد- اصولا موجودى كه كارش دخالت در يك معلول خاص باشد- از نظر الهيون خدا نيست- بلكه مخلوقى است از مخلوقات خدا- .
اما ادعاى دوم- پوچى اين ادعا واضحتر از اينست كه- نياز به توضيح زياد داشته باشد- اگر اين سخن درست باشد لازم است كه- هيج فرد مرفه و متنعمى- تمايلى نسبت به خدا در خود احساس نكند- و هر چه بشر از لحاظ آسايش پيش برود- از رغبت او به امور معنوى كاسته بشود تا به صفر برسد- .
واقعيت مشهود خلاف اينست- چه قدر افراد زيادى پيدا مىشوند كه- اموال و ثروتهاى خود را- فداى امور معنوى و الهى مىكنند- و چقدر افراد زيادى پيدا مىشوند كه- پس از احراز همه مواهب مادى زندگى- احساس خلا در روح خود مىنمايند- و به جهان معنى رو مىكند- .
و اما راجع به مطلبى كه در ضمن تقرير اشكال آمده بود- يعنى اينكه هيچ قاعده علمى ثابت- و دائم و صادق در همه زمانها وجود ندارد- و هر قاعده علمى چند روزى موقتا حقيقت شناخته مىشود- و دير يا زود بايد جاى خود را- به قانون علمى ديگر بدهد- در جلد اول اصول فلسفه مقاله ارزش معلومات- بحث كافى در بارهاش شده است- و در متن اين مقاله نيز بعدا خواهد آمد