اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٩٢ - بيان دويم- برهان حدوث
پردازيم- سر انجام بحركت عمومى حركت وضعى- و مكانى و يا حركت جوهرى خواهيم رسيد- و حركت چنانكه گذشت هستى است پس از نيستى- و وجودى است آغشته به عدم چنانكه در مقاله ١٠ گذشت- .
اين تصور نيست كه- همه اين اعضاء و اجزاء و جهازات- طفيلى وجود يك واحد است به نام انسان- و يك حيات كلى همه اينها را تدبير و اداره مىكند- .
طبق فرضيه بالا ما در درون جهان طبيعت- همانند آن سلولها هستيم در درون بدن انسان- حياتى كه بر كل جهان طبيعت حكمفرما است- همانند حياتى است كه بر كل بدن انسان حكمفرما است- كه جانهاى فردى و جزئى طفيلى آن هستند- و بهمين جهت جهان را انسان كبير- و انسان را جهان صغير خواندهاند- .
در كتب فلسفه اين نظريه وحدت شخصى عالم- به ارسطو نسبت داده مىشود- بدون آنكه برهانى از او نقل شود- و فلاسفه معمولا در مباحث الهيات- تحت عنوان وحده آله العالم بيان مىكنند- .
آنچه در آنجا بيان مىشود دو مطلب است- يكى اينكه آيا تنها يك عالم وجود دارد- يا بيش از يك عالم وجود دارد- و با توجه به اينكه به عقيده قدماء- به پيروى از هيئت بطلميوسى- همه عالم را زمين و نه فلك تشكيل مىدهد- و فلك نهم محدد الجهات است- معنى اين سؤال روشن است- .
مطلب ديگر اينكه آيا عالم موجود- وحدت طبيعى و شخصى دارد يا نه- حكماء براى مدعاى دوم دليلى مىآورند كه- قسمتى از آن بر فلكيات قديم مبتنى است- .
ولى مسئله وحدت طبيعى و شخصى عالم- مبتنى بر چنان فرضياتى نيست- از راههاى ديگر نيز مىتوان تاييد و بلكه اثبات كرد- .
يكى از راهها فرضيهاى است قديمى كه- احيانا در جديد نيز تاييد مىشود- و آن وحدت و اتصال واقعى اجسام است- ما اجسام را بحسب حس منفصل و جدا و متكثر مىبينيم- ولى اين احتمال هست كه تمام اجسام جهان- جسم واحد باشند و خلاء انفصالى در بين نباشد- آنچه را ما خلاء يا جدائى دو جسم مىپنداريم- در واقع چنين نيست- .
البته اين فرضيهاى بيش نيست- و اثبات آن خالى از اشكال نمىباشد- يكى ديگر از راه ارتباط غائى نظام عالم است-