اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٩١ - بيان دويم- برهان حدوث
پندارى نيست- بلكه ارتباطى است واقعى و مستقل از ذهن ما- و در اثر آن جهان با اجزاء خود يك واحد خارجى است- .
و اين واحد خارجى در وجود خود متغير و متحول مىباشد- يعنى پس از نيستى هستى مىپذيرد- زيرا از هر راهى به محاسبه حوادث جهان مثلا پدر مجرا و علت اعدادى فرزند است- نه ايجاد كننده و علت ايجادى و ايجابى او- پدر تنها علت ايجادى و ايجابى حركاتى است كه- از او سر مىزند نه علت ايجابى فرزند كه- نطفه او در وجودش متكون و سپس از او افراز مىشود- پس فرزند در همه مراحل وجود- اگر واقعا حادث و ممكن و معلول باشد- معلول يك حقيقت و واقعيتى است كه بر او احاطه دارد- و در همه حال با او هست و از وجود او انفكاك نمىپذيرد- هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ - و اما آنچه در اصطلاح علوم طبيعى امروز- آنها را علت مىنامند- جز يك سلسله شرائط و مقدمات نمىباشند- و ما نيز كه در تعبيرات خود كلمه عليت را- در باره حوادث جهان نسبت بيكديگر بكار مىبريم- مقصودمان عليت اعدادى است نه عليت ايجابى- و بهتر اين است كه در باره اينها بجاى كلمه علت- كلمه عامل يا شرط يا مقدمه بكار برده شود- .
در مقاله علت و معلول در اين باره بحث شده است- و بعد در متن نيز اشاره خواهد شد ب حكماء الهى از دير زمانى اين انديشه را- ابراز مىداشتهاند كه تمام جهان شخص واحد است- همه جهان در عين اينكه اعضاء و اجزاء مختلفى دارد- يك واحد است و يك صورت و فعليت طبيعى دارد- و همه قوا و اجزايش وابسته- و طفيلى آن صورت واحد است- همچنانكه انسان با همه اعضاء- و اجزاء مختلف- يك واحد واقعى است و يك تشخص واقعى دارد- ملاك وحدت و تشخص انسان- صورت او يعنى نفس او است- همه قوا و اجزاء انسان- وابسته و طفيلى صورت انسان است- و همان صورت است كه ملاك تشخص انسان به شمار مىرود- .
اگر فرض كنيم سلولهائى كه- در داخل جهان بدن انسان فعاليت مىكنند- بخواهند در باره جهان خودشان- يعنى بدن انسان بينديشند- هر جهازى را از جهاز ديگر جدا- بلكه هر عضوى را مستقل از عضو ديگر خواهند پنداشت- جهانى مىبينند داراى قسمتهاى مختلف- هر قسمتى به كارى مخصوص خود مشغول است- براى اين سلولها كه در جهان بدن انسان محبوسند- امكان