مقارنه مشروعيت حاكميت در حكومت علوى و حكومت هاى غير دينى - كريمى والا، محمد رضا - الصفحة ٢٣٢
٢. در مبناى معرفتشناختى سوفسطى، هرگز حقيقتى به صورت كلّى، واحد و لا يتغيّر يا وجود ندارد، يا قابل شناخت و بيان نيست. ازاينرو، ملاك نهايى در تشخيص صحيح از ناصحيح جز ادراكهاى شخصى نمىباشد.
٣. انديشه نفى حقيقت ثابت و معيار بودن انديشه و تمايلات متغير انسانى براى كشف حقيقت، از ديرباز با مخالفتهاى فلاسفه بزرگ توأم بوده است. آنان با اعتقاد راسخ به حقايق لا يتغيّر و كلّى مىكوشيدند تا رشته تدبير جامعه نه نشئتگرفته از برآيند ارادههاى جزئى و غير ثابت افراد، بلكه برانگيخته از اصول ثابت و دائمى عقلانى بوده باشد.
٤. نمودهاى عينى دالّ بر تأثيرپذيرى معرفتشناسى در انديشه مردمسالارى از مبناى معرفتشناسى سوفسطايى عبارتند از:
الف) اخذ انسان به عنوان محور و اساس همه واقعيت و تفسير و توجيه حقايق حتى دين براساس تجارب انسان در ايده مردمسالارى؛
ب) تلاش در ايجاد فضاى باز سياسى براى تنوير افكار عمومى و تعيين جهتگيرىهاى انظار بر محور استدلالهاى روشنفكران و فعالان سياسى؛
ج) تفسير حقانيت به آنچه فرد متمايل به آن مىشود و در برابر آن تسليم و راغب مىگردد؛
٥. مواردى كه در نقد مبناى معرفتشناسى در انديشه مردمسالارى مىتوان ارائه كرد، عبارتند از:
الف) اذعان به حق بودن هر قضيهاى كه از منظر افراد مورد پذيرش باشد و در پى آن نسبى دانستن حقيقت، در واقع نتيجهاى جز نفى باورهاى ثابت و نفى اصل حقيقت نمىيابد؛
ب) قول به نسبيت حقيقت، تلاش در جهت زدودن قداستهاى ذاتى است، تا انسان نتواند حجيت و مطلوبيت امور را در تصميمگيرىهاى و قضاوتهاى خويش،