منطق دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٤١ - پيدا كردن قضيه حملى و ايجاب و سلب و كليت و جزويت و آنچه اندر خور اين بود
و سور وى لفظ برخى [١] بود.
و چهارم آنست- كه [٢]: حكم بر برخى كرده باشد- بنفى- و نيستى [٣] چنان كه گوئى: نيست برخى [٤] مردم دبير. و اين را جزوى سالب [٥] خوانند.
و سور وى، لفظ نيست برخى [٦] بود، و ورا سورى [٧] ديگرست، و وى لفظ نه همه است، و لفظ نه هر چه، و نه هر. زيرا كه چون گوئى: نه همه مردم دبير است، يا گوئى: نه هر چه مردم است دبير است، يا [٨] گوئى: نه هر مردمى دبير است [٩]، حكم نيستى كرده باشى، پس سالب بود؛ و حكم بر همه نكرده باشى [١٠].
زيرا كه چون گوئى: نه همه، شايد كه برخى بود [١١]. پس اين گفتار
[١] - بر برخى- ل،- بعض- ن.
[٢] - بود- چهارم الخ- د- ن،- بود و چهارم كه- ل- كب.
[٣] - باشند الخ- د- ل- كب- ن،- باشد بنفى هستى- ه.
[٤] - بعضى- ن.
[٦] - بعضى- ن.
[٥] - سالب جزوى- ن.
[٧] - بى: و- ك،- و او را الخ- د،- و وى را سور- ه،- و او را سورهاى- ن.
[٨] - بانه- آ.
[٩] - بى: «يا گوئى نه هر چه» تا «هر مردمى دبير است»- ن،- چون گوئى نه هر مردم دبير است يا گوئى نه هر مردمى الخ- ق،- در نسخه «د» مثال سوم «نه هر الخ» را بر مثال دوّم «نه هر چه الخ» مقدم آورده.
[١٠] - بى: باشى- ن،- و همه را حكم نكرده باشى- نسخه.
[١١] - بى: كه- ه،- كه بعض باشد- ن.