تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢ - تفسير من از خدا الطافى سراغ دارم كه نمىدانيد!
بر چهرههاى آنها مشاهده كرد فهميد آنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص اينكه اثرى از بنيامين و برادر بزرگتر در ميان آنها نبود، و هنگامى كه برادران جريان حادثه را بى كم و كاست، شرح دادند يعقوب برآشفت، رو به سوى آنها كرده" گفت: هوسهاى نفسانى شما، مساله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است"! (قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً).
يعنى درست همان جملهاى را در پاسخ آنها گفت كه پس از حادثه يوسف به هنگامى كه آن طرح دروغين را بيان كردند، ذكر نمود.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه آيا يعقوب تنها بخاطر سابقه سوء آنها به آنها سوء ظن برد و يقين كرد كه آنها دروغ مىگويند و توطئهاى در كار است در حالى كه اين كار نه تنها از پيامبرى چون يعقوب بعيد به نظر مىرسد، بلكه از افراد عادى نيز بعيد است كه تنها كسى را با يك سابقه سوء بطور قطع متهم سازند، با اينكه طرف مقابل شهودى نيز براى خود آورده است، و راه تحقيق نيز بسته نيست.
يا اينكه هدف از اين جمله بيان نكته ديگرى بوده است، از جمله اينكه:
١- چرا شما با ديدن پيمانه ملك درون بار برادر تسليم شديد كه او سرقت كرده است در حالى كه اين به تنهايى نمىتواند يك دليل منطقى بوده باشد؟
٢- چرا شما به عزيز مصر گفتيد جزاى سارق اين است كه او را به بردگى بردارد در حالى كه اين يك قانون الهى نيست بلكه سنتى است نادرست در ميان مردم كنعان (و اين در صورتى است كه بر خلاف گفته جمعى از مفسران اين قانون را از شريعت يعقوب ندانيم).
٣- چرا شما در برابر اين ماجرا به سرعت تسليم شديد و همچون برادر بزرگتر مقاومت به خرج نداديد، در حالى كه پيمان الهى مؤكد با من بسته