تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧ - تفسير پيشنهاد تازه يوسف به برادران
تا مامورين به اطلاع يوسف برسانند، هنگامى كه مامورين گزارش كاروان فلسطين را دادند، يوسف در ميان در خواست كنندگان غلات نام برادران خود را ديد، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آنكه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آن چنان كه قرآن مىگويد" برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند" (وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ).
آنها حق داشتند يوسف را نشناسند، زيرا از يك سو سى تا چهل سال (از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند) گذشته بود، و از سويى ديگر، آنها هرگز چنين احتمالى را نمىدادند كه برادرشان عزيز مصر شده باشد، حتى اگر شباهت او را با برادرشان مىديدند، حتما حمل بر تصادف مىكردند، از همه اينها گذشته طرز لباس و پوشش يوسف آن چنان با سابق تفاوت يافته بوده كه شناختن او در لباس جديد، كه لباس مصريان بود، كار آسانى نبود، اصلا احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسيار بعيد بود.
به هر حال آنها غله مورد نياز خود را خريدارى كردند، و وجه آن را كه پول يا كندر يا كفش يا ساير اجناسى بود كه از كنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند.
يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد، و در گفتگو را با آنها باز كرد، برادران گفتند: ما، ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم، و او نيز فرزندزاده ابراهيم خليل پيامبر بزرگ خدا است، اگر پدر ما را مىشناختى احترام بيشترى مىكردى، ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى، ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را در بر گرفته!.
يوسف فورا پرسيد اين همه اندوه چرا؟
گفتند: او پسرى داشت، كه بسيار مورد علاقهاش بود و از نظر سن از ما