ماه خدا - چ سوم - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٥٥ - د دعا پس از نماز صبح
بركت و رحمت و سلام و انعامى كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم داشتهاى! همانا تو ستوده باشُكوهى».
٨٣٣. الإقبال (به نقل از جابر بن عبد اللّه انصارى): در مدينه بودم و مروان بن حَكَم، از سوى يزيد بن معاويه، والى آنجا بود و ماه رمضان بود. در آخرين شب آن، جارچىِ خود را فرمان داد كه مردم را ندا دهد كه براى نماز عيد به بقيع بيايند. در تاريكى آخر شب، از منزل خود به قصد ديدار سرورم على بن الحسين ٨ بيرون آمدم. از هر كوچهاى از كوچههاى مدينه كه مىگذشتم، مردم را مىديدم كه به سوى بقيع مىروند. مىگفتند: «جابر! كجا مىروى؟». مىگفتم: به مسجد پيامبر خدا.
تا آن كه به مسجد آمده، وارد آن شدم و جز سرورم على بن الحسين ٨ كسى را نديدم. ايستاده بود و به تنهايى، نماز صبح مىخواند. ايستادم و همراهش نماز خواندم. چون از نمازش فارغ شد، سجده شكر كرد.
سپس نشست. دعا مىكرد. من نيز دعايش را آمين مىگفتم. به پايان دعايش كه رسيد، خورشيد دميد. رو به قبله و رو به قبر پيامبر ٦ روى پاهايش ايستاد. آنگاه دستانش را تا مقابل صورتش بالا آورد و گفت:
«خدايا، سرورا! مرا آفريدى و آفرينش مرا آغاز كردى، نه از روى نياز به من؛ بلكه از روى لطف تو بر من. برايم اجَل و روزى، معيّن كردى كه از آنها فراتر نمىروم و كسى چيزى از آنها را نمىتواند بكاهد. مرا با نعمتهاى گوناگون خود فرا گرفتى و از كودكى و نورسى، عهدهدار من شدى، بى آن كه كارى كرده باشم و تو آن را دانسته باشى و بر آن پاداشم داده باشى؛ بلكه از روى احسان تو و نعمت دادنت بر من بوده است.
پس چون مرا به آن سرآمدى كه در دانش و تقدير خود از من مىدانستى،