تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ١٥٤ - فصل تذكر به مصائب حضرت رسول و ديگر مطالب
و روايت شده است كه يكى از قضات بنى اسرائيل را فرزندى گرامى وفات يافت و بيتابى زياد نمود. دو مرد او را ديدار كردند و گفتند: در ميان ما قضاوت كن. گفت: من از كار قضاوت كناره گرفتهام گفتند: از قطع دعوى ما چاره نيست و يكى از آنها گفت:
اين مرد گوسفندانش را بر كشتزار من رانده و كشت و زرع مرا هدر نموده است. خصم او گفت: اين مرد در ميانه كوه و نهر تخم افشانده و من چاره نداشتم كه گوسفندان خود را به آب خور برم و از كشت او گذر نمايم. قاضى، مدعى را گفت: آيا هنگامى كه در ميان نهر و كوه تخم مىكاشتى، نمىدانستى كه در راه مردم است؟ گفت: وقتى كه تو صاحب فرزندى شد، نمىدانستى كه در معرض تلف و آفتى است؟ پس بحكم خود باز گرد. بعد از آن عروج كردند و دو فرشته بودند.[١] و روايت شده است كه در مكه مردى و زنى زمينگير بودند و پسر جوانى داشتند كه براى آنها كسب مىكرد و هنگام شام آنها را بر دوش خود به خانه بازگشت مىداد.
روزى پيغمبر خداى- ٦- آنها را در مسجد نديد و از حال آنها پرسيد.
گفتند: پسر آنها مرده است. فرمود:
«لو ترك احد لاحد لترك ابن المقعدين.»
[٢]: «اگر كسى براى كسى واگذار شدى، هر آينه پسر مرد و زن زمينگير براى آنها باقى ماندى» و ابن ابى الدنيا چنين روايت كرده است كه «لو ترك شيء لحاجة او فاقة، لترك الهزيل لابويه» «اگر چيزى براى حاجت و ضرورتى باقى ماندى، هر آينه هزيل براى پدر و مادر خود باقى مىماند».
و از بعضى زنان متعبده حكايت شده است كه گفت: مرا مصيبتى نرسيد كه به آن مصيبت ياد از آتش دوزخ آوردم جز آنكه در نظر من كمتر از خاك شد.
[١] همان ٨٢: ١٥٥.
[٢] همان ٨٢: ١٥٥؛ سنن البيهقى ٤: ٦٦.