تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٨٥ - در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند
وارد شد و گفت: بترس از خداى در مظلمه برادرانت فلان و فلان. به خداى قسم دوست مىدارم كه ديگها بر من و تو بجوشد در آنچه رضاى خدا در آن باشد. گفت و روانه شد و پدرش چشم به دنبال او داشته گفت: من خير احوال او را مىشناسم. سؤال كردند كه خير احوال او چيست؟ گفت: اينكه بميرد و من بر مصيبت او صبر كنم و ذخيره اجر نمايم. چون عبد الملك مريض شد، پدرش بر او وارد گرديد و گفت: چگونه هستى؟
جواب داد كه مرگ مرا فرا گرفته است و اى پدر بر مصيبت من صبر و احتساب كن؛ به درستى كه ثواب خداى عز و جل براى تو بهتر از من است: گفت: قسم به خداى اى پسرك من! اگر تو در ميراث من مىبودى، بر من گواراتر بود از اينكه من در ميراث تو باشم. عبد الملك گفت: آن را كه تو گواراتر شمارى از آنكه من مىخواهم، گواراتر مىدارم.
و چون وفات يافت، عمر بر سر قبر او ايستاد و گفت: خدايت رحمت كناد اى پسرك من! هر آنچه در كودكى مايه سرور من بودى و در رشد و جوانى سيرت ابرار گرفتى و چه دوست مىدارم كه تو را بخوانم و جواب مرا توانى داد.
و پسرى ديگر قبل از عبد الملك از عمر بن عبد العزيز فوت شد. آمد و در نزد سر او نشست و جامه از روى او برگرفت و بر صورت او نظر مىكرد و مىگريست. عبد الملك وارد شد و گفت: اى پدر! باز داشته است تو را اين مرگ پسر كه روى داده از كارهاى فوريهاى كه ارباب حوائج كه در نزد تو دارند. گويا به تحقيق ملحقشدهاى به دست راست خود- كه كنايه از پسر بوده باشد- و ماننده او نموده صورت خود را در زير خاك يعنى حالت بيتابى و ناشكيبايى تو را از همه كارهاى مسلمانان باز داشته و در زمره اموات انگاشته. پس عمر بگريست و گفت: خدايت رحمت كناد! به خداى قسم كه بركت تو براى من بزرگ بوده است از زمانى كه دانسته و شناختهام تو را و موعظهات نيز سودمند است آن را كه موعظه نمايى.
در ذكر جماعتى از زنان كه علما، صبر و احتساب ايشان را نقل كردهاند.
از انس بن مالك روايت شده است كه ابو طلحه انصارى- رضى الله عنه- را پسرى بود و مريض شد. ابو طلحه از خانه بيرون رفته و پسر وفات يافت. چون به خانه آمد