تسلیة العباد در ترجمه مُسکن الفؤاد - شهید ثانی - الصفحة ٥١ - فصل در آنچه تعلق به اين باب دارد
لذت اين مژده و نويد گريه شديد دست داد و از خواب بيدار شدم و به بركات تعزيت دارى آن بزرگوار اميدوار. همانا اين شعر از ميرزا سر خوش شاعر هروى مناسب اين موقع است كه مترجم را در خاطر بود:
|
كفهاى بر ارض ماند پلهاى بر آسمان |
با فلك گر قدرى از قدر تو را ميزان كنند |
|
اينك باز بر سر ترجمه رساله مباركه مىرود.
و از ابى شوذب است كه مردى را پسرى بود هنوز به سن رشد و بلوغ نرسيده.
اقوامش را دعوت نمود و گفت: حاجتى به شما دارم. گفتند: چه حاجت دارى؟ گفت:
مىخواهم دعا كنم كه خداوند مجيب، فرزند مرا به جوار رحمت خود برد و شما آمين بگوييد و اجابت دعاى مرا درخواست نماييد. از سبب سؤال كردند. گفت: در خواب شبانگاهى چنان ديدم كه روز رستخيز است و مردم در هم و فراهمند و عطش شديد بر همه مردم غلبه كرده و من هم سخت تشنهام و اطفال خود از بهشت بيرون آمده و ابريقها پر از آب صافى در دست دارند. در ميانه آنها فرزند برادرم را ديدم و تمنا كردم كه مرا از ابريق خود سيراب نمايد، ابا نمود و گفت كه اى عم! ما كودكان جز پدر و مادر خود كسى را آب نمىنوشانيم. اين است كه مىخواهم مصيبت فرزند خود را ببينم و صبر و احتساب نمايم و براى چنان روزى و چنان عطش جانسوزى، ذخيره داشته باشم.
دعا كرد و قوم آمين گفتند و چندى نگذاشت كه پسرش وفات يافت.
و اين حكايت را بيهقى در كتاب شعب آورده است: و از محمد بن خلف است كه گفت: ابراهيم حربى پسرى به سن يازده ساله داشت كه قرآن حفظ كرده بود و از پدر بسيارى از فقه و حديث آموخته و وفات يافت. نزد ابراهيم رفتم كه تعزيت گويم و تسليت دهم. گفت: من مرگ او را دوست مىداشتم.
گفتم: اى ابو اسحاق! تو عالم و داناى جهان هستى و در باره فرزندى كه به نجابت تربيت پذيرفته و قرآن و فقه و حديث ياد گرفته، چنين سخنى مىگويى؟! گفت: آرى، در خواب ديدم كه قيامت بر پاست و كودكانى ظرفها پر از آب صافى در دست دارند و از مردم محشر پذيرايى مىكردند و بعضى از آنها به بعضى آب مىنوشانيدند و هواى رستخيز، سخت گرم و من از شدت گرما و عطش در التهاب بودم. كودكى را گفتم: آبى به من