أسرار آل محمد عليهم السلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣٥٨ - اظهار شجاعتهاى عمر در ايام صلح
هر گاه با دشمن روبرو مىشد فرار مىكرد و از ترس و پستى پشت به دشمن مىنمود[١]، و آنگاه كه وقت آسايش و تقسيم غنيمت بود سخن مىراند همان طور كه خداوند مىفرمايد: سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ[٢]، «به زودى با زبانهاى تيزى كه از خير بخل مىورزند با شما ملاقات مىكنند».
او هميشه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله براى گردن زدن مردى كه آن حضرت قصد كشتن او را نداشت اجازه مىخواست و آن حضرت به او اجازه نمىداد[٣].
روزى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به او نظر كرد در حالى كه اسلحه كامل (در غير روز جنگ) پوشيده
[١] در بحار: ج ٢٠ ص ٢٢٨ روايت كرده كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در روز خندق به عمر دستور داد تا به مبارزه ضرار بن خطاب برود. وقتى ضرار با او روبرو شد عمر تيرى برايش آماده كرد. ضرار گفت: واى بر تو اى پسر صُهاك در جنگ تن بتن تير مىاندازى؟! بخدا قسم اگر تيرى بسوى من رها كنى در مكّه كسى از طايفهات باقى نمىگذارم مگر آنكه او را مىكشم. در اينجا عمر فرار كرد و ضرار دنبال او آمد و با نيزه بر سر او زد و گفت: اى عمر، اين ضربه را بياد بسپار، كه من قسم ياد كردهام هرگز كسى از قريش را نكشم. عمر هم تا زمان خلافتش آن ضربه را بياد داشت و او را به حكومت يكى از شهرها فرستاد.
همچنين در بحار: ج ٢١ ص ١١ روايت كرده كه عمر در روز خيبر پرچم مهاجرين را بدست گرفت و حمله كرد، ولى برگشت در حالى كه او اصحابش را مىترساند و اصحابش او را مىترساندند!
[٢] سوره احزاب: آيه ١٩.
[٣] ذيلا چند نمونه از اظهار شجاعتهاى عمر در حال آسايش ذكر مىشود:
در بحار: ج ١٩ ص ٢٧١ نقل كرده كه وقتى در جنگ بدر عدهاى از كفار اسير شدند پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود:
در باره اينان چه نظر مىدهيد؟ عمر گفت: اينان بودند كه تو را تكذيب و اخراج كردند، اينان را بقتل برسان! در بحار: ج ٢١ ص ٩٤ در جريان حاطب كه در فتح مكه مخفيانه نامهاى براى اهل مكه فرستاد تا با خبر شوند، پس از افشاء و عذر خواهى او حضرت او را پذيرفت. عمر گفت: يا رسول اللَّه، مرا واگذار تا گردن اين منافق را بزنم!! ولى حضرت مانع شد.
در بحار: ج ٢١ ص ١٠٣ در جريان فتح مكه كه عباس براى ابو سفيان از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله امان نامه گرفت، عمر پيش آمد و گفت: يا رسول اللَّه، اين دشمن خدا ابو سفيان است كه بدون عهد و پيمانى خدا او را بدست ما انداخته است، بگذار من گردن او را بزنم!! در بحار: ج ٢١ ص ١٥٨ روايت كرده كه ابن الاكوع در ايام فتح بر عليه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جاسوسى مىكرد تا در جنگ حنين اسير شد. عمر وقتى او را ديد به يك نفر از انصار دستور داد تا او را بكشد. او هم گردن ابن الاكوع را زد و بعد از او جميل بن معمر كشته شد. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با حال غضب سراغ انصار فرستاد كه چرا كشتيد؟ مگر من نگفتم اسيرى را نكشيد؟ گفتند: ما به گفته عمر كشتيم. حضرت از عمر روى گردانيد تا آنكه عمير بن وهب در اين باره با حضرت صحبت كرد و آن حضرت عمر را عفو كرد.