أسرار آل محمد عليهم السلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ١١٠ - اشكال تكلم محمد بن ابى بكر با پدرش و جواب آن
ذيلا به نمونههايى اشاره مىشود:
- ابو الصلاح حلبى نقل كرده كه وقتى ابو لؤلؤ به عمر ضربت زد ... عمر در حالى كه سرش بر سينه پسرش عبد الله بود گفت: «واى بر تو سرم را بر زمين بگذار» و از هوش رفت. پسر عمر مىگويد: «از اين حالت نگران شدم». پدرم گفت: «واى بر تو صورتم را بر زمين بگذار» و من سر او را بر زمين گذاردم. او صورت بر خاك مىماليد و مىگفت: «واى بر عمر، واى بر مادر عمر اگر خدا او را نيامرزد»[١].
- شيخ مفيد نقل مىكند كه عثمان گفت: آخرين كسى بودم كه در لحظات مرگ عمر نزد او بودم. وارد شدم در حالى كه سرش در دامن پسرش عبد الله بود و واى و ويل سر داده بود. گفت: «صورتم را بر زمين بگذار»، ولى عبد الله امتناع كرد. عمر گفت: «اى بىمادر، صورتم را بر زمين بگذار»! او هم صورتش را بر زمين گذاشت.
عمر گفت: «واى بر مادرم! واى بر مادرم! اگر بخشيده نشوم»! و اين سخن را آنقدر تكرار كرد تا مرد[٢].
- سيد بحرانى نقل مىكند كه عبد الله بن عمر گفت: وقتى مرگ پدرم نزديك شد گاهى از هوش مىرفت و دو باره بهوش مىآمد. وقتى بهوش آمد گفت: «پسرم، على بن ابى طالب را قبل از مرگ بنزد من برسان»! گفتم: با على بن ابى طالب چكار دارى در حالى كه خلافت را بعد از خود بين شش نفر شورى قرار دادى و ديگران را با او شريك نمودى؟ گفت: پسرم، از پيامبر شنيدم كه مىگفت: «در آتش جهنم تابوتى است كه دوازده نفر از اصحابم در آن محشور مىشوند»، و سپس رو به ابو بكر نمود و گفت:
«بپرهيز كه اوّل ايشان باشى». سپس رو به معاذ كرد و گفت: «مبادا كه دوّمى آنان باشى».
سپس رو به من كرد و گفت: «اى عمر، مبادا تو سوّمى باشى»! پسرم، اكنون كه بيهوش شده بودم آن تابوت را ديدم كه ابو بكر و معاذ در آن بودند و شكى ندارم كه سوّمى من هستم[٣].
اكنون با ملاحظه اين قرائن داخلى و مؤيّداتى كه ذكر شد مطمئن مىشويم كه اين
[١] بحار الانوار: ج ٨ قديم ص ١٩٦.
[٢] بحار الانوار: ج ٨ قديم ص ١٩٧ و ١٩٩.
[٣] مدينة المعاجز: ص ١٠٩.