أسرار آل محمد عليهم السلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣٥٠ - اعتراض عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله در صلح حديبيه
شوند. و تو چه مىدانى در نماز چه گفتم؟ من بر عليه او دعا كردم[١].
اعتراض عمر به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در صلح حديبيّه
عمر بود در روز حديبيّه كه وقتى صلحنامه نوشته شد به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اعتراض كرد[٢] و
[١] در بحار: ج ٨ قديم ص ٢٠٠ روايت كرده است كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله وقتى به مدينه بازگشت عبد اللَّه بن ابىّ كه از منافقين بود مريض شد. پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه كه مؤمن بود در حال جان كندن پدر نزد حضرت آمد و عرض كرد: يا رسول اللَّه، پدر و مادرم بقربانت، اگر تو به عيادت پدرم نيايى براى ما عار مىشود. حضرت نزد او آمد در حالى كه منافقين نزد او بودند. پسرش گفت: يا رسول اللَّه، براى او استغفار كن. حضرت هم استغفار نمود.
عمر گفت: يا رسول اللَّه، آيا خدا تو را نهى نكرده كه براى اينان استغفار كنى يا بر آنان نماز بخوانى؟
حضرت توجهى به او نكرد. عمر دوباره سخن خود را تكرار كرد. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: واى بر تو! من مخيّر شدم و يكى را انتخاب نمودم. خداوند مىفرمايد: اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ،« مىخواهى براى آنان استغفار بنما و مىخواهى استغفار ننما».
وقتى عبد اللَّه از دنيا رفت پسرش نزد حضرت آمد و گفت: يا رسول اللَّه، پدر و مادرم فدايت، اگر صلاح بدانى بر سر جنازه پدرم حاضر شوى؟ حضرت حاضر شد و بر سر قبرش ايستاد. عمر گفت: يا رسول اللَّه، آيا خدا تو را نهى نكرده كه هرگز بر كسى از آنان كه مرده باشد نماز نخوانى و بر سر قبرش نايستى؟ حضرت فرمود: هيچ فهميدى من چه گفتم. من گفتم:« خدايا قبر او و داخل بدنش را پر از آتش كن و او را به آتش برسان». اينجا بود كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله حالتى كه دوست نداشت ظاهر شد.
[٢] در بحار: ج ٢٠ ص ٣٣٤ آمده است كه در صلحنامه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با سهيل بن عمرو كه از طرف مشركين در حديبيّه آمده بود، از جمله مطالب چنين نوشتند:« به اين شرط كه اگر مردى از ما نزد تو آمد اگر چه دين تو را قبول كرد او را به ما برگردانى ولى اگر از ياران تو نزد ما آمدند برنگردانيم». مسلمانان اعتراض كردند كه چطور مسلمانى را به نزد مشركين باز گردانيم. حضرت فرمود:« هر كس از ما نزد آنها برود خدا او را دور كند، و كسانى از آنها كه نزد ما بيايند به نزد ايشان بر مىگردانيم، اگر خدا اسلام را در قلب آنان بداند راه فرجى برايشان مهيّا مىكند». در اين حال ابو جندل پسر سهيل بن عمرو در حالى كه زنجير به دست و پايش بود و از سمت پائين مكه خارج شده بود آمد و خود را بين مسلمانان انداخت. سهيل گفت: اى محمد، اين اول چيزى است كه از تو وفاى آن را مىخواهيم و بايد او را برگردانى. ابو جندل گفت: اى مسلمانان مرا به سوى مشركين باز مىگردانيد، در حالى كه مسلمان شده آمدهام. نمىبينيد چه كشيدهام، و اين در حالى بود كه به سختى شكنجه شده بود. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: اى ابا جندل، صبر كن و به حساب خدا بگذار. خداوند براى تو و مستضعفينى كه همراه تو هستند فرج و گشايشى قرار خواهد داد. ما بين خود و اين قوم پيمان صلحى بستهايم و عهد خدائى را به آنان سپردهايم و آنان هم به ما سپردهاند و ما پيمانشكنى نمىكنيم.