ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ١٤١
و در كانون دلش اين شعله حسد فوران داشت.
و ابن أبى الحديد و ديگران هم نوشتهاند كه: مقدارى از حسادتهاى او درباره حضرت زهراء سلام الله عليها بواسطه همين جهت بود كه مىديد حضرت زهراء، چند فرزند دارند و آنها أولاد واقعى پيغمبر هستند؛ و پيامبر آنها را مىبوسد و روى دامنش مىنشاند؛ براى او سنگين بود كه ببيند بچّه ندارد؛ و يك دخترى كه هم سنّ و سال اوست چند فرزند دارد؛ و آنها أولاد واقعى رسول خدا هستند؛ و پيغمبر به آنها اينطور إظهار محبّت و علاقه مىكند. نسبت به ماريه هم مطلب همينطور بود، تا اندازهاى؛ البتّه نه مثل حضرت زهراء؛ و ليكن حسد عائشه به جائى رسيد كه به رسول خدا گفت: أصلًا اين بچّهاى كه ماريه آورده از شما نيست و- عياذاً بالله- او با همان مردى كه مشغول به خدمت اوست همبستر شده و فرزندى پديد آمده است.
و دليل بر اين مطلب آنكه شما از وقتى كه به مدينه آمدهاى از همسرانت فرزندى نياوردهاى؛ نه از من و نه از ديگران؛ و أولاد شما منحصِر در حضرت خديجه كه در مكّه بوده است مىباشد.
أمير المؤمنين عليه السّلام حاضر بودند؛ رسول خدا به او گفتند: علىّ برو و آن مردى را كه با ماريه است بكش!
أمير المؤمنين عليه السّلام حركت كرد و گفت: يا رسول الله من يكسره به اين فرمان شما عمل كنم؟! يا اينكه به من اختيار نظر هم مىدهى؟ حضرت فرمودند: نه، مختارى، برو ببين قضيّه چيست و از روى نظر اين كار را انجام بده!
أمير المؤمنين عليه السّلام به آنجا رفتند؛ و همينكه با شمشير بسوى مابور حركت كردند، او فرار نموده از درخت خرما بالا رفت؛ و از آنجا خود را به زمين انداخت؛ و پاهايش را به طرف آسمان بلند كرد بطورى كه مكشوف العَوره شد؛ و با اين عمل خواست خود را نشان بدهد.