جنبش دانشجويى ايران و رسالتها - سلطانزاده، منصور - الصفحة ٧٠
اين حالت گسستگى چنان بىرحمانه بر ارزشهاى حاكم حمله كرد كه حتى اخلاق مسيحى توسط متفكرينى چون «نيچه» بهعنوان ضدارزش تلقى شد. علم براى كسب قدرت و تسلط بر طبيعت و نه براى كشف حقيقت، بهوسيله نظريهپردازان غربى همچون «فرانسيس بيكن» مطرح و خداپرستى و انديشه دينى، كهنهپرستى قلمداد شد.
انسان غربى سرمست از غرور پيروزيهاى علمى و پيشرفتهاى تكنولوژيك، با نفى هرگونه نياز به مذهب و قوانين الهى، انسان را جانشين خدا كرد و با ترويج انديشههاى اومانيستى (اصالت انسان)، انسان را بهعنوان منشأ و محور وضع همه ارزشها و قوانين فردى و اجتماعى معرفى كرد. و اصالت مصرف، لذتطلبى و رفاه هرچه بيشتر و ايجاد يك بهشت زمينى، بهعنوان اصولى از تمدن غرب شناخته شد.
با گذشت پانصد سال از آغاز تقريبى دوره رنسانس و نزديك به سيصد سال از ظهور انواع ايدئولوژيهاى بشرى و با ورود به قرن بيستم، انسان غربى غرق در غرور ناشى از پيشرفتهاى بزرگ علمى در زمينه علوم تجربى و استيلاى بر طبيعت و برخوردارى از امكانات مطلوب رفاهى و لذتهاى گوناگون مادى، ناگهان خود را با بحران عظيمى بهنام بحران هويت مواجه ديد؛ زيرا وقتى تمدنى نتواند پاسخگوى نيازهاى فكرى، مادى، معنوى و اجتماعى جامعه باشد. خواهد مرد و جامعه از روح تمدن تهى خواهد شد. اگر چه آثار و ظواهر تمدن بهصورت سنتها، عادتها و روشهاى زندگى ادامه يابد و صورت بىمعنى، جامعه را با بحران روبرو كند.[١]
[١] -سيدمحمد خاتمى، بيم موج، ص ١٧٥.