جنبش دانشجويى ايران و رسالتها - سلطانزاده، منصور - الصفحة ١٢١
آخرين انسان»، مدعى شد كه ليبراليسم با پايان جنگ سرد، به فرهنگ غالب جهانى تبديل شده يا بايد بشود.[١] او مىگويد: «دموكراسى ليبرال شكل نهايى حكومت بشرى است و براى ارزيابى پديدههاى پيرامون فقط بايد بر اساسِ ارزشهاى دموكراسى ليبرال قضاوت كرد».[٢]
بهنظر نمىرسد جهانى شدن لزوماً پيوند ذاتى با غربى شدن و مدرنيته داشته باشد. بلكه با توجه به ويژگيهاى تمدن غرب و خلاءهاى اساسى موجود در چنين فرهنگى، از جمله خلأ معنوى، اصولًا امكان اينكه چنين فرهنگى بتواند جهانى واحد، يكپارچه و مترقى را بسازد، ميسر نيست و در فرايند جهانى شدن با چالشهاى جدى روبرو خواهد شد؛ زيرا چنين فرهنگى با ويژگيهاى ذاتى جهانى شدن همخوانى ندارد. ويژگيهاى ذاتى جهانى شدن، شامل تحقق ابزارى و تكنولوژيك ارتباطى بين انسانهاى سراسر دنياست كه در اين راستا، استفاده از فضا، اهميت ويژهاى در ايجاد ارتباط با انسانهاى دنيا را پيدا مىكند و موجب مىشود هويتهاى محدود مكانى و جغرافيايى در هم شكسته و انسانها به سمت هويت مشترك فطرى كه فراتر از هويتهاى جغرافيايى و زمانى است، سوق داده شوند و با تشديد آگاهيهاى مردم دنيا، نهايتاً زمينه ايجاد جامعه جهانى يكپارچه و واحد فراهم گردد».[٣]
با عنايت به ويژگيهاى ذاتى مورد اشاره در امر جهانى شدن، تمدن و فرهنگ غرب به دليل ناتوانى در پاسخگويى نيازهاى فطرى انسان امروز، فاقد قابليتها و تواناييهاى لازم بهمنظور جهانى شدن است.
[١] -همان، ص ٢٢٥.
[٢] -همانجا.
[٣] -دكتر غلامرضا بهروز لك، مهدويت و جهانى شدن، فصلنامه كتاب نقد، شماره ٢٥ و ٢٤، پائيز و زمستان ٨١، ص ١٣٧.