آزادى و عليت در فلسفه اسلامى معاصر و فلسفه مغرب زمين - اراکی، محسن - الصفحة ٣٢ - ٣ توحيد افعالى
أراده العبد وتجرّد له، وسمّي هذا الفعل كسباً، فيكون خلقاً من الله تعالى ابداعاً واحداثاً، وكسباً من العبد مجعولًا تحت قدرته»
خداوند متعال سنت خود را بر اين جارى ساخت كه پس از قدرتى كه به بنده مىدهد يا زير آن قدرت يا همراه آن، فعل بنده را بيافريند، پس از آن كه بنده اراده كند آن فعل را وبراى آن آماده شود، اين عمل «كسب» ناميده شد، پس اين عمل آفريده و پديد آورده خداست، ولكن به دست آورده بنده، و تحت قدرت اوست[١].
اگر به اشاعره ايراد گرفته شود كه بنابراين «اراده» انسان مخلوق خدا نيست و از تحت قدرت خدا خارج است؛ و بنابر آن كه اراده انسان نيز مخلوق خدا باشد پس نقش انسان در آفرينش فعل خود چيست؟ جواب روشنى از آنان براى اين اشكال در دست نيست.
معتزله و متكلّمين اماميّه- بر خلاف اشاعره- معتقد بودند افعال صادر از فاعلهاى طبيعى «غير ارادى» و ارادى همگى مخلوق و آفريده خود فاعل است، بنابراين رابطه علّيّت و معلوليت ميان اشياء برقرار است، و توحيد افعالى خدا را «به معناى وحدت فاعل» اين چنين تفسير مىكردند كه خداى متعال تنها «فاعل مستقل» عالم وجود است، فاعلى كه هستى و قدرت خود را از عامل و قدرتى ما فوق خود نگرفته، لكن ساير فاعلها «اعم از فاعلهاى غير ارادى، يا ارادى» هستى و قدرت خود را از خداى متعال كه مبدأ وجود است گرفتهاند و در هستى، و نيز در فعل و اثر خود وابسته به مبدأ اصلى جهان يعنى ذات حق تعالى مىباشند.
على رغم اين اختلاف در تفسير رابطه علّيّت بين اشياء ميان اشاعره از يك سو، و معتزله و متكلمين اماميه از سوى ديگر، آنچه همه اين سه دسته را «كه از مجموع آنها در اصطلاح فلاسفه به متكلمان تعبير مىشده است» با يكديگر همسو و هم جهت مىكرده است، نفى رابطه ضرورت ميان علت و معلول است. اغلب متكلمان- اعم از اشاعره يا معتزله يا اماميه- فاعل وجود دهنده را ضرورت بخش به معلول نمىدانستهاند، و غالباً چنين معتقد بودهاند، كه هر معلول ممكنى از اولويت وجود برخوردار است. برخى معتقد بودهاند اولويت وجود را معلول از علّت خود مىگيرد بدين معنى كه علت فاعلى نخست به معلول خود اولويت وجود مىدهد و سپس به او وجود مىبخشد، و برخى معتقد بودهاند، اولويت وجود معلول، ذاتى آن است، و هر معلول
[١] . الملل والنحل، ١٣٠: ١.