آزادى و عليت در فلسفه اسلامى معاصر و فلسفه مغرب زمين - اراکی، محسن - الصفحة ١٤١ - نظريه هارى فرانكفورت
اراده خويش را با خواستههاى پسين ناسازگار مىيابد، يا در صورت سازگارى، اين سازگارى را كار خود نمىداند بلكه آن را تنها نتيجه يك اتفاق خوشايند مىيابد.
معتاد بى اراده داراى اراده آزاد نيست، زيرا نمىتواند آنچه را مىخواهد بخواهد، يعنى در آنچه اراده مىكند آزاد نيست. معتاد چموش نيز آزاد نيست، لكن معتاد چموش اساساً فاقد اراده است، زيرا نه ارادهاى را كه مىخواهد دارد، و نه ارادهاى را كه نمىخواهد، معتاد چموش از آنجا كه فاقد اراده پسين است مشكل او فقدان آزادى اراده نيست، زيرا او اساساً فاقد اراده است لذا در مورد او نوبت به شكل آزاد بودن يا آزاد نبودن اراده نمىرسد.
١٢. اراده آدمى بسيار پيچيدهتر از آن چيزى است كه بيان كرديم. همان گونه كه خواستههاى نخستين آدمى مىتوانند متضاد و متباين باشند، خواستههاى پسين نيز در معرض تضاد بلكه خود فريبى قرار دارند. چنانچه تضاد بين خواستههاى پسين حل نشود آدمى نمىتواند به اراده پسين دست يابد، و همچنان در خطر فقدان اراده پسين باقى خواهد ماند، زيرا بدون آن كه اين تضاد حل شود هيچ وجه ترجيحى براى خواستههاى نخستين وجود نخواهد داشت، و بدون اين وجه ترجيح شكل دهى اراده ممكن نخواهد شد، زيرا با ترجيح خواستههاى نخستين بوسيله خواسته پسين است كه اراده شكل مىگيرد.
چنانچه تضاد ميان خواستههاى پسين آنچنان سخت و حل ناشدنى باشد كه نتواند به ترجيح قطعى يكى از ارادههاى نخستين منتهى شود، اين تضاد، شخصيت آدمى را نابود خواهد كرد، و انسان به عنوان «شخص» از ميان خواهد رفت زيرا اين تضاد حل ناشدنى به يكى از دو نتيجه منجر مىشود: يا آن كه مانع اقدام مىشود و در نتيجه فرد از هرگونه عمل و اقدامى باز مىماند، يا آنكه به ارادهاى كه خواسته او نيست كشيده مىشود، ارادهاى كه خود او حقيقتاً دخالتى در شكلگيرى آن ندارد، و در هر دو حال همانند معتاد بىاراده خواهد شد هرچند به طريقى ديگر، زيرا در برابر ارادهاى كه از او سر مىزند نمىتواند بيش از نقش يك تماشاچى- كه هيچ تأثيرى در تغيير صحنه ندارد- ايفا كند.
پيچيدگى ديگر آنجاست كه شخص- به ويژه در آنجا كه خواستههاى پسين او دچار تضاد باشند- از خواستهها و ارادههاى برتر از ارادههاى پسين برخوردار باشد. به لحاظ فطرى نمىتوان براى سلسله خواستههاى برتر آدمى حدّى تصوّر نمود، آدمى به هر خواستهاى كه دست يافت به خواستهاى برتر از آن مىانديشد، چيزى جز حس جمعى- يا احياناً راحتطلبى- نمىتواند