مباحث علمى دينى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣٧٨ - مقدمه
٤- سرپرست و ولى دختر، تنها پدر و پدر پدر و است كه در امر ازدواج خود به خاطر كمتجربهگى، بايد با رضاى يكى از آنها اقدام نمايد.
ليكن معناى اين ولايت اين نيست كه پدر يا جد او را به دل خود تزويج كند و رضاى دختر را در نظر نگيرد، اگر دختر باكره و بالغه به مرد مورد رضاى پدر و يا جد راضى نباشد، ازدواج باطل است و اگر مردى كه خود را شوهر مىپندارد، در چنين حال كه دختر، راضى به ازدواج به او نبوده و پدر او را به زور خود، تزويج كرده، با اين دختر آميزش جنسى نمايد، زنا كرده است و پدر هم بايد بداند كه دخترش را وادار و مجبور به زنا نموده است.
٥- بههرحال در مورد دختر باكره هم رضاى پدر شرط است و هم رضاى دختر، و فلسفه دليل اشتراط اذن پدر در نكاح دختر باكره بسيار روشن است زيرا دختران در سن ازدواج غالبا كمتجربه و تابع احساسات خود هستند و به آسانى در دام پسران بىلياقت گرفتار مىشوند و آينده خود را تباه مىسازند و پدر از يك طرف تجربه لازم را دارد و از طرف ديگر به دختر خود، محبت و دلسوزى دارد كه دختر بايد براى خوشبختى خود از پدر مشوره بخواهد و رضاى او را به دست بياورد و اما زن بيوه كه عادتا تجربه اندوخته است، در نكاح مجدد خود به اذن ولى هيچ مجبوريتى ندارد. و براى او جايز است كه بدون اذن پدر و جد، شوهر خود را انتخاب و با او ازدواج كند و مادر و برادر و بقيه خويشاوندان در فقه شيعه بر دختر ولايت نداشته و حق مزاحمت را ندارند.
٦- پدر و يا جد اگر كافر و يا ديوانه و يا غايب باشند كه اذن گرفتن