گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٦٨ - ١٧٩ - من چيستم؟
يوجد فيه شىء من احكامها اللازمة، فهو جوهر مجرد عن المادة متعلق بالبدن نحو تعلق يوجب اتحاد ما بالبدن و هو التعلق التدبيرى و هو المطلوب.[١]
مادىها ادعا دارند كه بحثهاى علمى با آن همه پيشرفت و دقتى كه حاصل نمودهاند هيچ خاصيت از خواص بدن را نيابيده است، مگر اين كه براى آن علت مادى يابيده است، و تا كنون به اثر روانىاى بر نخورده كه بر موازين ماده و قوانين طبيعت منطبق نگردد تا بدان جهت به وجود روح
حكم شود ...[٢]
آنان مىگويند سلسله اعصاب آدمى على الدوام و با سرعت ادراكات را به سلولهاى مغزى مىرساند، پس در مغز هميشه يك دسته از خواص طبيعى و ادراكات عصبى كه نتيجهى حاصل تأثير و تأثر متقابل بين جزو ماده خارجيه و جزو بافت عصبى است، هماهنگ شده با وضعيتى واحد كه اجزاى آن قابل تمييز نيست و نرفتن بعضى و آمدن پارهى ديگر بجاى آن فهميده مىشود (قضية مجموعة متحدة ذات وضع واحد) و همين واحد حاصل شده[٣] نفس ما است كه آن را مشاهده مىكنيم و از آن به لفظ
[١] - لم يفهم مغايرته للوجه الثانى فالعمدة فى اثبات تجرد النفس كونها ثابتة بسيطة غير قابلة للانقسام و التجزى و الزوال و التغير.
[٢] - اولًا علوم تجربى صلاحيت اثبات روح و يا انكار آن را ندارد. و اين حكم در خور فلسفه است و ماديها بواسطه اشتباه در قلمرو علم و فلسفه و عدم شناخت مرزهاى اين دو در بسيارى از موارد بيراهه رفتهاند و گمراه شدهاند.
و ثانياً همه خواص طبيعى و فيزيكى از افعال روح است. منتها بواسطه بدن و گاهى افعالى دارد كه بدون واسطه بدن هم انجام مىدهد؛ مانند تعقل ذات خود، اينان بين علل طولى و عرضى فرق نگذاشتهاند و همين اشتباه را در باب اثبات( صانع) هم مرتكب شدهاند.
[٣] - وحدت آن حقيقى و واقعى نيست؛ بلكه وحدت اجتماعى مىباشد.