گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٢١ - ١٣١ - دو داستان اتفاقى جالب
بود، ولى بهره گيرى آن نصيب عماد الدوله شد.[١]
٢- امير اسماعيل سامانى، تمامى نقدينههاى خود را در هر ات از دست داد، او براى اينكه سربازانش با اموال مردم دستبرد نزنند، دستور داد همگى به خارج از شهر كوچ كنند، او سپاه خود را بدون مقصد به حركت در آورد، ناگهان چشم لشكريان به زاغى افتاد كه بالاى سرآنها پر ميزد و گردنبندى در منقار داشت، آنان زاغ را تعقيب كردند، زاغ گردنبند را در چاهى افگند، به دستور امير چند نفر داخل چاه شدند كه ناگهان با صندوق پر از طلا و جواهر رو بهرو شدند كه غلامان عمرو ليث صفارى حاكم سابق، آن را براى نفع خود در اين چاه انداخته بودند، ولى موفق به اخراج آن نشده بودند.
راستى اگر اين دوقضيه و امثال آن راست باشد چه اتفاقات جالبى!
[١] - و نيز نوشتهاند، كه عماد الدولة خياط را طلبيد، خياطى را آوردند كه قبلا خياط والى شهر شيراز بود، او كَر بود، وقتى عماد الدولة با او صحبت كرد، او خيال كرد در حق او سعايت كردهاند، قسم خورد كه بيشتر از دوازه صندوق مال نزد من نيست، نمى دانم بين آن چيست؟ عماد الدولة تعجب كرد، صندوقها را آوردند و بازكردند، مالهاى بسيار و رختهاى قيمتى در آن بود!!
و نيز از كثرت اقبال او نوشتهاند كه روزى سوار اسپ بود، ناگهان پاهاى اسپ در زمين فرو رفت، امر كرد زمين را حفر كردند، گنج عظيمى بود! و بالجملة خزائن و دفائن يعقوب ليث و برادرش عمرو ليث، كه از حد حصر بيرون بود بدست او افتاد و كارش بالا گرفت و نه سال حكومت كرد.( اين دو قصه در صفحه( ٤١٨- ٤١٩ تتمة المنتهى ذكر شده است).