استفتائات - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٥٨٨
خالى از اشكال نيست محلّ اشكال است.
خالى از قوّت نيست: نوعى از بيان فتواست و مقلّد بايد بر طبق آن عمل نمايد.
خَبَث: نجاست.
خبر عدل واحد: خبرى كه توسط يك نفر عادل داده شود.
خبره: آزموده بودن در كارى، دانايى و بينايى به حقيقت چيزى.
خمس: يك پنجم چيزى؛ يك پنجم چيزهايى مثل معدن، گنج، سود كسب و كارى كه يك سال از آن بگذرد و ... كه بايد از اموال جدا شده و به مصارف مخصوص خود برسد. نيمى از خمس، سهم امام عليه السلام و نيم ديگر آن سهم سادات فقير است.
خنثى: كسى كه مرد يا زن بودن او مشخص نيست.
خنثاى مشكل: خنثايى كه نتوان او را به گروه مردان يا گروه زنان ملحق نمود. خنثاى غير مشكل، داراى نشانه هايى است كه به وسيله آن نشانهها مىتوان او را به مردان يا زنان ملحق كرد.
خوارج: اصطلاحاً به گروهى گفته مىشود كه در جنگ صفين، پس از قضيه حكميت از بيعت اميرالمؤمنين على عليه السلام خارج شدند و با آن حضرت به مخالفت برخاستند و جنگ نهروان را به وجود آوردند و سرانجام ايشان را به شهادت رساندند؛ به تمام كسانى كه بر امام معصوم عليه السلام خروج كنند نيز خوارج گفته مىشود.
دائم السفر: كسى كه به خاطر شغل خود هميشه يا در بيشتر ايام در سفر باشد يا لااقل هر سه روز يك بار يا شش روز دو بار يا نه روز سه بار و به همين ترتيب، سفر به اندازه مسافت شرعى انجام دهد.
داعى به فعل: انگيزه انجام فعل.
داير مدار: وابسته و منوط.
دبّاغى: پاك كردن و پرداختن پوست حيوانات.
دُبُر: پشت، مقعد، مخرج غائط.
در حكم ... است: حكم ... را دارد.
دستگردان: راه شرعى است براى تبديل بدهى شرعى (مثل خمس) به بدهى به حاكم شرعى. پس از دستگردان مكلّف نسبت به شارع برىءالذمّه مىشود و نسبت به حاكم شرعى ذمّهاش مشغول مىگردد.
دفن: به خاك سپردن.
دليل: راهنما؛ چيزى يا كسى كه انسان را به مطلبى راهنمايى و هدايت كند.
دليل شرعى: چيزى كه به وسيله آن مىتوان احكام شرعى را به دست آورد كه عبارتاند از:
كتاب، سنت، اجماع و عقل.
دم سائله: خون جهنده، خون حيوانى كه موقع سر بريدن خونش با جهش خارج مىشود، مانند گوسفند.
دمل: زخم و ورمى كه در پوست بدن پيدا شود و از آن چرك و خونابه بيرون آيد؛ آبسه.