تفسیر و مفسران - معرفت، محمدهادی - الصفحة ٣٤٨ - عناصر بنیادین مکتب عرفان
٣. فنای در حقیقت و فنای فی اللّه
اصولا فرق میان عالم و عارف در آن است که هدف عالم، فهم حقیقت است و هدف عارف، فنای در حقیقت. مولوی میگوید:
«هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست لیک در اول فنا اندر فناست
چیست معراج فلک؟ این «نیستی» عاشقان را مذهب و دین «نیستی»
نیستی هستت کند، ای مرد راه نیست شو، تا هست گردی از إله»
عارف چنین میپندارد که در اثر سیر و سلوک و مجاهدت، از مرز حدود و قیود شخصی میگذرد و به حقیقت مطلق و نامحدود میرسد و با آن متّحد میگردد و سرانجام در آن فانی میشود.
میگویند: اعیان موجودات، تعیّناتی بیش نیستند که از مبدأ لا یزال جدا شدهاند. تشخّص آنها تنها با مرزهایی نابودشدنی صورت گرفته است و سرانجام بایستی این حدود از آنها زدوده شود یا خود آنها را از خود بزدایند و این تشخصها را از خود دور سازند تا به اصل خویشتن باز گردند؛ لذا این تعیّنها و تشخصها، اعدامی بیش نیستند و آدمی، پس از رها شدن از این تعیّنها، به هستی مطلق- که اصل حقیقت است- میرسد و همین شوق بازگشت به اصل و حقیقت خویشتن است که موجودات را در سوز و گداز واداشته است.
«بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش»
فنا، همان رفع تعیّن است و در حقیقت جز تعیّن و خود بودن، حجاب دیگری میان موجودات و حضرت حق نیست. حافظ میگوید:
«میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»
شبستری میگوید: