اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٩٥
به خويشانش برسانند .
آن زن نزد زهير رفت وگريه كرد وبا او وداع نمود وگفت : " خداوند يار وياور تو باشد وتو را به خوشبختى برساند .
ولى از تو تمنا دارم روز قيامت ، نزد جد حسين ( ع ) مرا نيز به ياد آورى .
" پس از آن زهير به اصحاب گفت : " هر كه مايل است با من بيايد ، وگرنه اين آخرين ديدار ماست .
" حسين ( ع ) از آن منزل حركت كرد تا به منزل " زباله " رسيد .
در آن محل بود كه از شهادت مسلم بن عقيل باخبر شد واصحابش نيز از اين خبر مطلع گرديدند .
آنان كه به طمع رياست با حسين ( ع ) آمده بودند ، رفتند ، ولى اهل بيت وياران باوفاى او ماندند .
براى شهادت مسلم فريادهاى گريه وناله از آنان برخاست واشكها از ديدگان جارىشد ، ولى حسين ( ع ) به قصد رسيدن به شهادت ، طى طريق مى نمود .
فرزدق [١] شاعر به ملاقاتش نايل شد وگفت : " اى پسر پيغمبر ! چگونه به مردم كوفه كه مسلم بن عقيل وياران او را كشتند ، اعتماد مى كنى ؟ " حسين ( ع ) گريست و فرمود : " خدا بيامرزد مسلم را كه به زندگى جاويدان وروزى فراوان خداوند رسيد و داخل بهشت شد وخشنودى خدا را فراهم كرد .
او تكليف خود را انجام داد ، ولى ما هنوز در راه هستيم .
" سپس او اشعارى به اين مضمون را انشا كرد : " اگر دنيا نفيس وباارزش شمرده مى شود ، به يقين ثواب خداوند بالاتر واصيل تر است ، واگر بدنها براى مرگ آفريده شده اند ، به يقين كشته شدن در راه خدا با شمشير ، براى مرد نيكوتر است ، واگر روزى مردم ، تقسيم بندى ومقدر گرديده است ، حرص و اشتياق محدود مرد در طلب روزى ، زيباتر است ، واگر جمع كردن ثروت ومال براى باقى گذاشتن ورفتن است ، چرا انسان به چيزى كه آن را ترك خواهد كرد ، بخل بورزد ؟ " شهادت قيس بن مسهر راوى مى گويد : حسين ( ع ) نامه اى به سليمان بن صرد خزاعى ومسيب بن نجبه و
[١]نامش ، همام بن غالب تميمى ، پدرش از اشراف بنى تميم بود .
او در مدح خاندان پيغمبر ( ص ) اشعار بسيارى سروده است .
مخصوصا داستان او با هشام بن عبد الملك در خانه خدا واشعار او در مدح حضرت زين العابدين ( ع ) از شهرت بسزايى برخوردار مى باشد .
او در سال ١١٠ از دنيا رفت .