اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٢٨٩
آن لباس كهنه وفرسوده بپوش واين نامه را هم كه به هم پيمانان نوشته ام ، در بين لباس كهنه وفرسوده ات پنهان دار .
با سر باز وپاى برهنه به جمع آنان نزديك شو .
ديده بانان آنان به تو اخطار خواهند داد وترا متوقف خواهند نمود واز حال واحوال تو جوياخواهند شد .
به آنان بگو عامر بن ابى ربيعه به خاطر دريافت انعام از شما ، مرا كتك كارى نمود وهر آنچه را شما داده بوديد از من گرفت ودستور قتل مرا داد و عموزادگانم شفاعت كردند ومرا از دست او نجات داده وآزاد نمودند .
اكنون به اردوى شما پناه آورده ام .
در چنين وضعيت ، او تو را مورد رحمت ومحبت قرار داده ودر زمره خواص وياران خود خواهد آورد .
هنگامى كه او تو را تأمين داد واز طرف تو آسوده خاطر گشت ، اين نامه را به هم پيمانان من برسان تا او را به قتل برسانند .
" أزدى گفت : " چشم ! اطاعت مى كنم .
" سپس هر آنچه او داده بود وهر چه را قبلا مختار به او بخشيده بود ، همگى را به اهل وعيال خود تحويل داد ولباسهاى پاره پاره به تن نمود وسوار مركب راهوارى گرديد وبه سوى كوفه روان شد .
مختار تا چشمش به سواره اى افتاد كه به طرف او مى آيد ، به ياران خود گفت او را حاضر كنيد .
وقتى پيش او آوردند ، كاملا او را شناخت كه همان فرد أزدى است كه قبلا مورد توجه او قرار گرفته بود .
مختار گفت : " برادر أزدى ! باز چه خبر ؟ چرا به اين روز وروزگار افتاده اى ؟ " مرد أزدى گفت : " امير ! وقتى عامر بن ابى ربيعه آنچه را شما عنايت كرده بوديد در من مشاهده نمود ، از من گرفت وهر چه داشتم ضبط نمود ودستور كشتنم را داد .
كسان من شفاعت نمودند ، بالأخره مرا آزاد ساخت واز لشكر خود بيرون راند .
اكنون به شما پناه آورده ام .
" مختار وقتى سخن او را شنيد ، باز دستور داد پنج هزار دينار به او انعام دهند و خلعتى بپوشانند وبسيار مورد محبت وعنايت قرار دهند .
مرد أزدى وقتى اين همه محبت وعنايت مختار را مشاهده نمود ، به فكر فرو رفت وبا خود گفت : " اى نفس ! مى بينى كه دنيا فانى وزودگذر ، وآخرت دايمى و