اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٧٩
سپس دستور داد هانى را بياورند .
او را براى كشتن نزد ابن زياد بردند .
در آن هنگام هانى مى گفت : " كجا هستند مردم مذحج ؟ كجا هستند طايفه من و كجايند خويشان من ؟ " جلاد گفت : " گردنت را جلو بيار ! " گفت : " به خدا قسم در بخشيدن جان سخى نيستم وشما را بر كشتن خود يارى نمى كنم .
"غلام ابن زياد - كه او را رشيد مى گفتند - شمشير زد واو را به قتل رسانيد .
در مرثيه مسلم وهانى ، عبد الله بن زبير اسدى اين اشعار را سروده است - وبه قولى ، گوينده آن فرزدق است وبعضى گفته اند سليمان حنفى است - ومعانى آن اشعار چنين است : " اگر نمى دانى مرگ چيست ، در بازار كوفه ، هانى ومسلم بن عقيل را ببين .
همان مرد شجاعى كه شمشير ، صورتش را مجروح كرد وجوانمرد ديگرى كه پس از كشتنش ، او را از بام قصر بر زمين افكندند .
ابن زياد ناپاك ، ايشان را گرفت وصبح روز بعد نقل محافل رهگذران شدند .
مى بينى جسدى را كه مرگ ، رنگ آن را دگرگون ساخته است وخونش در هر جا جارى است .
جوانمردى كه باحياتر از زنان حيامند وبرنده تر از شمشير صيقل زده دولبه بود .
آيا اسماء بن خارجه - كه هانى را نزد ابن زياد برد - بر اسب سوار شود واز كشته شدن ايمن باشد ؟ در صورتى كه طايفه مذحج خون هانى را از او طلبكارند ؟ در آن هنگام ، قبيله مراد اطراف هانى مى گشتند وحال او را از يكديگر مى پرسيدند ومراقب او بودند .
اى طايفه مراد ! شما اگر خونخواهى برادر خود ، هانى را نكنيد ، مانند زنان هرجايى اى هستيد كه به پول اندك راضى هستيد .
" راوى مى گويد : ابن زياد خبر شهادت مسلم بن عقيل وهانى بن عروه را براى يزيد نوشت .
پس از چندى جواب نامه اش آمد .
از كارهاى او تشكر كرده ونوشته بود : " شنيده ام حسين به كوفه مى آيد وتو بايد به مؤاخذه وبازپرسى وكشتن وبه زندان افكندن كسانى كه گمان يا تو هم هميارى ايشان با حسين را دارى ، بپردازى .