اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٢٢١
آگاه باش كه رأى وخرد تو بسيار ضعيف وناتوان ، ودوران زندگى وعيشت به سرعت فناپذير واز بين رفتنى وجمع تو رو به زوال وپريشانى است .
روزى فرا مى رسد كه منادى حق فرياد بر مى آورد : " لعنت خدا بر ستمكاران وبيدادگران باد ! " اكنون من هم حمد خدا را مى گويم كه سرآغاز زندگى دودمان ما را با سعادت و آمرزش قرين ساخت وپايان زندگى ما را با شهادت سرشار از رحمت ، به پايان برد .
از خداوند متعال مسألت مى دارم كه ثواب وفضل خويش را بر شهيدان تكميل فرمايد واجر ومزد آنان را افزون سازد وامانت دارى وجانشينى ما را [ از آنان به ترتيب ] خوب ونيكو قرار دهد ، زيرا خداوند بخشنده ومهربان است .
تنها او پناهگاه واميدگاه ما ونيكوترين وبهترين وكيل ومدافع حق ماست .
يزيد پس از شنيدن اين خطابه غرا گفت : " فرياد ناله وصيحه صيحه زنندگان بسىپسنديده است وچقدر آسان است مرگ بر زنان داغديده نوحه گر .
" پس از آن با بزرگان شام مشورت كرد كه با اسيران چه رفتارى كند .
آنان با بى ادبى خاص خودشان به كشتن اهل بيت ( ع ) رأى دادند ، ولى نعمان بن بشير گفت : " بنگر كه رسول خدا ( ص ) با اسيران چگونه رفتار مى كرد ، تو نيز همان گونه رفتار كن .
" داستان مرد شامى ومجلس يزيد در اين هنگام ، مردى از اهل شام به سوى فاطمه بنت حسين ( ع ) نگريست و گفت : " اى امير المؤمنين ! اين كنيز را به من ببخش ! " فاطمه به عمه اش زينب گفت : " عمه جان ! يتيم شدم واينك مى خواهند مرا به كنيزى ببرند .
" زينب ( س ) فرمود : " نه ، اين فاسق نمى تواند چنين كارى را انجام دهد .
" مرد شامى از يزيد پرسيد : " اين كنيز كيست ؟ " يزيد گفت : " فاطمه دختر حسين ( ع ) وآن هم زينب دختر على بن ابى طالب است .
" مرد شامى گفت : " اى يزيد ! خدا تو را لعنت كند ! به خدا قسم من گمان مى كردم آنان اسيران رومى هستند .
" يزيد گفت : " به خدا قسم تو را هم به آنان ملحق مى كنم .
" سپس دستور داد او را كشتند .
راوى مى گويد : يزيد خطيبى طلبيد وامر كرد كه بالاى منبر برود ودر مورد حسين ( ع ) وپدرش بدگويى كند .
خطيب بر سر منبر آمد ودر بدگويى به أمير المؤمنين