اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٦٧
كرد وشعر عمرو بن معدى كرب زبيدى را خواند : اريد حياته ويريد قتلي
عذيرك من خليلك عن مراد [ غرض ابن زياد [١] از اشاره به هانى وخواندن شعر اين بود كه من خواهان زنده ماندن هانى هستم ، ولى او در خانه خود بر ضرر من توطئه مى چيند .
] هانى گفت : " اى امير ! مقصود از اين سخنان چيست ؟ " گفت : " ساكت باش اى هانى ! اين چه عملياتى است كه در خانه تو به ضرر مسلمانان انجام مى گيرد ؟ مسلم بن عقيل را به خانه خود آورده اى وبراى او اسلحه ومردان جنگجو تهيه ديده اى ودر خانه هاى اطراف خود جا داده اى ؟ تو گمان مى كنى اين مطالب ، بر من پوشيده مى ماند ؟ "هانى گفت : " من چنين كارى نكرده ام .
" ابن زياد گفت : " آرى ! تو كرده اى .
" باز هانى انكار كرد .
ابن زياد گفت : " معقل ، غلام مرا بگوييد بيايد .
" معقل ، جاسوس ابن زياد بود كه اخبار مسلم واطرافيانش را به دست مى آورد و بسيارى از اسرار آنان را كشف كرده بود .
معقل آمد ونزديك ابن زياد ايستاد .
تا نگاه هانى به او افتاد ، فهميد كه او جاسوس بوده است وگفت : " اى امير ! به خدا قسم من مسلم را به خانه خود دعوت نكرده ام ، ولى او به خانه من پناه آورد .
من هم حيا كردم واو را پذيرفتم وپناهش دادم .
بدين جهت بر ذمه من افتاد كه او را حفظ كنم .
اكنون كه آگاه گشته اى ، به من اجازه بده كه برگردم واو را بگويم كه از خانه من خارج شود وبه هر جا كه مى خواهد برود تا من از آنچه به ذمه خود گرفته ام واو را در خانه خود پذيرفته ام ، بيرون آيم .
" ابن زياد گفت : " به خدا قسم از نزد من دور نمى شوى تا مسلم را حاضر كنى .
" گفت : " به خدا قسم هرگز او را حاضر نمى كنم .
آيا من ميهمان خود را به دست خود به تو تحويل بدهم كه او را بكشى ؟ " ابن زياد گفت : " به خدا سوگند بايد او را حاضر كنى .
" هانى گفت : " به خدا قسم هرگز او را نمى آورم .
اين كه در زمان حجاج بن يوسف استعفا داد .
او در سال ٧٨ ه .
ق از دنيا رفت .
[١]عبيدالله بن زياد ، مادرش مرجانه از زنان بدنام وفاسد ، وپدرش زياد نيز زنازاده اى بود كه چند نفر پدرى او را مدعى بودند .