اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٧٧
مسلم گفت : " الحمد لله .
ما راضى هستيم كه خداوند بين ما وشما حاكم باشد .
" ابن زياد گفت : " آيا گمان مى كنى كه تو هم در امر خلافت سهمى دارى ؟ " مسلم گفت : " به خدا قسم نه گمان ، بلكه يقين دارم .
" گفت : " اى مسلم به من بگو به چه منظورى به اين شهر آمدى ووضع منظم آن را از هم پاشيدى وبين مردم اختلاف انداختى ؟ "مسلم گفت : " من براى ايجاد اختلاف وآشوب به اين شهر نيامده ام ، ولى چون شما كارهاى زشت انجام داديد واعمال نيك را از بين برديد وبدون رضايت مردم ، خود را امير آنان خوانديد وآنان را به كارهايى غير از آنچه خدا دستور داده بود وادار كرديد و در ميان آنها مانند پادشاهان ايران وروم رفتار نموديد ، ما آمديم كه مردم را به نيكوكارى دعوت كنيم واز نادرستى ها بازداريم وآنها را تابع دستورات قرآن ومطيع قوانين پيغمبر اسلام سازيم وما شايستگى اين كار را داشتيم .
" ابن زياد به بد گفتن به او وبه على وحسن وحسين ( عليهم السلام ) زبان گشود .
مسلم گفت : " تو وپدرت به دشنام شايسته ترند .
هر چه مى خواهى بكن ، اى دشمن خدا ! " [١] مسلم وهانى وشهادت آنان ابن زياد ، بكير بن حمران را مأمور نمود كه مسلم را بر بام دارالاماره ببرد وبه قتل برساند .
مسلم در بين راه تسبيح خدا مى گفت واز خداوند طلب آمرزش مى كرد ودرود بر رسول خدا مى فرستاد تا بالاى بام رسيد .
سر از بدنش جدا كردند .
كشنده او با وحشت زيادى از بام فرود آمد .
ابن زياد گفت : " تو را چه مى شود ؟ " گفت : " اى امير ! موقعى كه مسلم را مى كشتم ، مرد سياه روى بدصورتى را ديدم كه برابر من ايستاده وانگشتان خود را به دندان مى گزد - يا گفت : لبهاى خود را مى گزيد - و من از ديدن او به اندازه اى ترسيدم كه هرگز چنين ترسى در دل من راه نيافته بود .
" ابن زياد گفت : " شايد از كشتن مسلم تو را وحشت گرفته است ؟ "
[١]ابن اثير در " كامل " ج ٣ ، ص ٣٧٣ .