اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٢٨٨
مختار دستور داد خلعتى به او بدهند و ١٠٠٠ دينار نيز كمك كنند وگفت : " پيش عامر بن ابى ربيعه برو ومى دانم كه تو بر ضد ما نيستى ، بلكه در مسير ما ودر تعقيب اهداف ما هستى .
اكنون به من بگو اگر رفيقت از ما سؤال كرد ، در پاسخ او چه خواهى گفت ؟ " وى جواب داد : " در پاسخ او خواهم گفت : مختار با شصت هزار سپاه شجاع آماده كارزار مى باشد .
" مختار گفت تو را به خداوند بزرگ قسم مى دهم كه هرگز جز راست وصحيح ، چيزى به زبان نياورى .
در پاسخ به او بگو من اردوى مختار را همراه ابراهيم ملاقات نمودم .
آنان بيست وچهار هزار جنگنده شجاع بيشتر نبودند .
مرد ازدى گفت : " چشم ! حقيقت را مى گويم .
" مختار باز بر عطاياى او افزود .
مرد أزدى به راه افتاد وهنگامى كه نزد عامر رسيد ، داستان را از اول تا آخر به او بيان كرد .
عامر به او گفت : " مى خواهم حاجتى از من را روا كرده باشى ودر مقابل آن ، جايزه اى به مبلغ ده هزار درهم وده هزار دينار دريافت نمايى .
" أزدى گفت : " امير ! حاجت تو چيست ؟ " گفت : " تو دوباره به سوى مختار برگرد واين نامه را به جمعى از اصحاب وياران او كه اسامى آنان در نامه گنجانده شده است برسان .
آنان چهارده نفر بيشتر نيستند .
من با آنان در مورد قتل مختار پيمان بسته ام وآنان هم اكنون از خواص اصحاب وياران او هستند .
" مرد أزدى گفت : " امير من ، اگر دوباره به لشكر مختار برگردم ، مى ترسم جان مرا قصد كنند ، چون آنان ديده بانانى دارند كه مرا مى گيرند وگردن مى زنند .
" عامر گفت : " من راه چاره اى به تو مى آموزم كه اگر با آن شيوه رفتار نمايى ، نه تنها گرفتار نمى شوى ، بلكه به جايزه ونوايى نيز خواهى رسيد .
" گفت : " آن راه چاره چيست ؟ " عامر گفت : " اين ده هزار دينار وده هزار درهم را بگير وهر آنچه را نيز مختار به تو داده است ، پيش اهل وعيال خود قرار بده .
لباسهاى خود را بيرون كن وبه جاى