اللهوف في قتلي الطفوف (فارسي ) - السيد بن طاووس - الصفحة ٢٧٤
هنگامى كه مردم كوفه ، سخن ابراهيم را شنيدند ، اظهار داشتند : " اى ابا اسحاق ! ( كنيه ابراهيم ) آيا ما با يك انگشترى بايد بيعت كنيم ؟ اين امر كار درست وعاقلانه اى است ؟ بلكه پنجاه نفر از مشايخ وبزرگان خود را به مدينه اعزام مى كنيم تا با خود محمد حنيفه ملاقات نمايند .
اگر نمايندگى مختار از جانب او صحيح باشد ، پس با رضا ورغبت كامل با او بيعت مى نماييم وبه خدمتگزارى او تا آخر عمر قيام مى ورزيم واگر صحت نداشته باشد ، تنها با يك انگشتر كه نمى شود بيعت كرد .
" مختار گفت : " پس اين كار را انجام دهيد .
" آنان پنجاه تن از بزرگان كوفه را به مدينه اعزام نمودند .
وقتى به مدينه رسيدند ، از محمد حنفيه اجازه خواستند واو اجازه داد .
آنان وارد خدمت او شدند وعرض كردند : " اى پسر أمير المؤمنين ! مختار به سوى ما آمده است وادعا دارد كه از سوى شما آمده است .
همراه او انگشترى از خاك وگل مى باشد واظهار مى دارد كه انگشترى شما است .
وى مى خواهد ما به خونخواهى امام حسين ( ع ) وياران او قيام كنيم .
" محمد حنفيه پاسخ داد : " من انگشترى ارسال ننموده ام ، ولى او را دوست داريم و ولايت ما بر همگان لازم است ، خواه ذمى باشد يا زنجى ( زنگبارى ) .
مختار خونخواهى حسين ودفاع از حريم اهل بيت ( ع ) را عنوان كرده است ، بر شما واجب ولازم است از او حمايت كنيد وهمراه او مجاهده نماييد وهم اكنون انگشتر خود را به او وبه شما هديه مى كنم واو را سرپرست شما قرار مى دهم .
از او حمايت ونصرت داشته باشيد .
" همگى با رضا ورغبت ، با گرفتن انگشتر ، كلام او را پذيرفتند وهمان ساعت به كوفه بازگشتند .
هنگامى كه به قادسيه رسيدند ، مختار بازگشت آنان را شنيد .
خدمتگزار خود ، مطيع را خواست وبه او گفت : " به قادسيه برو واز آنان خبرى بگير .
اگر آنان همراه با ولايت من برگشته اند ، پس تو در راه خدا آزاد هستى واگر اين گونه نبود ، هرگز برنگرد ! "خدمتگزار مختار به قادسيه عزيمت نمود ومشاهده كرد كه آنان از مردم قادسيه براى مختار بيعت مى گيرند ، پس به سوى آقاى خود مختار برگشت وخبر را گزارش