تغييرجنسيت - كريمى نيا، محمدمهدى - الصفحة ٨٣ - گزارش يك مورد ترانس سكشوال مذكر
بيمارىام را خدمتتان ارسال مىدارم. اولين علايم روحى يا دو جنسى بودن و عدم تلفيق جسم و روح در سنين كودكى به گواهى مادر و اطرافيانم بدين صورت بروز كرده كه با گچ و وسايل ديگر، صورت خود را آرايش كرده و لباس پسرانه را از تن بيرون مىكردم و در خواست لباس دخترانه (دامن، ....) تا سن ١٧- ١٨ سالگى مىكردم كه فكر مىكردم من تنها در دنيا داراى چنين وضعيت نابهنجارى هستم. روحيهاى كاملًا زنانه داشتم و جسمى مردانه و هميشه در آرزوى معجزهاى بودم كه جسمم هم مانند روحم به يك زن تبديل شود و تمام رؤياها و خواستهها و رفتارهايم و ساير اعمال حسى و حركتى و .... مثل يك زن بوده است. خانوادهام به اين خاطر، چندين بار مرا به دكتر بردند. بعد از سنين بلوغ كه اولين حس عاطفى (عاشق شدن) را تجربه كردم (نسبت به يك پسر همسايه). وى چند سال از من بزرگتر بود كه مىدانستم اين عشق ممنوع است. در سن ١٤ سالگى بنا به اتفاق در يك بيمارستان با دكترى كه مشكل بيمارى مرا مىدانست برخورد كردم كه به من بفهماند من يك بيمارى دو جنس روحى دارم و در چه وضعيتى هستم و بايد از خودم مراقبت كنم و دنبال عمل تغيير جنسيت باشم و نبايد بگذارم به خاطر يك سرى ارضاى مسايل عاطفى، جسمم را وسيله قرار بدهم، كه بعد از مدتى دچار بيمارى خاص انحراف جنسى خواهم شد و اين خود برايم بزرگترين درس و شانس بود. بعدها در سن ١٨ سالگى وارد شغلى شدم كه آنها نيز به رفتار غير عادى و بيمارىام پى بردند كه به مركز بهداشت معرفىام كردند. از آن زمان (سال ٥٤- ٥٣) درمان من شروع شد كه به خرج خودم و براى ادامه معالجات به خارج كشور فرستادند، ولى چون مسأله شرعى و عقيدتى اين بيمارى برايم مهم بود از چند مرجع سؤال كردم و آنها با سؤال و جوابها و آزمايشاتى، تكليف يك زن را بر من واجب كردند، اما به خاطر مشكلات محيطى و خانوادگى و مالى در قبل از انقلاب نتوانستم تغيير جنسيت بدهم، ولى به حجاب در آمدم كه اين خود باعث شد پدرم به طور كلى مرا طرد كرده و مادرم به اجبار با من شروع به زندگى كرد. هم او