اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢٩ - بحث شرور و بديها
نسبت بعلت موجبه كه ضرورى و جبرى است- همان نحوى بايد باشد كه هست- .
منشا شرور و به عبارت ديگر- منشا اين خلاها و فقدانات و نقصانات- يا عدم قابليت ماده براى پذيرش كمال خاص است- و يا قابليت ماده براى تضاد است- اين دو خاصيت از ماده تفكيك ناپذير است- همچنانكه تضاد ميان صور حقائق عالم طبيعت- از لوازم وجود هستى آنها است- و لازمه اين نحو از وجود است- وجود و هستى در مراتب نزول خود- طبعا با نقصانات و فقداناتى توام مىگردد- هر مرتبه از وجود ملازم است با فقدان خاص- هر يك از مواد و صور اين عالم نيز- خواه ناخواه داراى درجهاى از فقدان است- .
اين يك توهم است كه ماده باشد- ولى قابليت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد و يا باشد- و در هر شرايطى قابليت هر صورتى را داشته باشد- همچنانكه يك توهم محض است كه- حقايق و صور عالم وجود داشته باشند- ولى ميان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد- لازمه هستى طبيعت مادى يك سلسله- نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمها است- پس يا بايد اين جهان نباشد- تا موضوع از اصل منتفى گردد- و يا بايد مقرون بهمين فقدانات- و نقصانات و تزاحمها باشد- .
اين جا است كه مطلب ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه- آيا جانب خيرات حقايق اين عالم غالب است- يا جانب شرور آنها- مثلا لازمه وجود آتش و قابليت احتراق برخى از مواد- اينست كه در شرائط خاصى احتراق واقع شود- در ميان احتراقها احيانا احتراقهائى است كه- شر است مانند آتشسوزىهاى عمدى- و غير عمدى كه صورت مىگيرد- آيا مجموعا جانب خير و فايده آتش غلبه دارد- يا جانب شر و زيان آن- آيا آتش بيشتر عامل نظام است يا عامل اختلال- مسلما جانب خير در آن غلبه دارد- پس امر دائر است ميان اينكه آتش- اصلا وجود نداشته باشد- و يا آتش باشد با مجموع خيرات و شرورى كه دارد- آنگاه بايد ديد كه مقتضاى حكمت بالغه- اينست كه خير كثير فداى شر قليل گردد- يا بر عكس دفع شر قليل فداى خير كثير گردد- .
مسلما شق دوم صحيح است- بلكه منع خير كثير براى دفع شر قليل- خود شر كثير است و منافى حكمت بالغه است- .
حكما مىگويند موجودات- بحسب فرض ابتدائى پنج نوع فرض مىشوند- خير محض شر محض خير غالب شر غالب متساوى- .