اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٠٩ - خدا يكى است
و از همين جا مىتوان گفت بشر از روزى كه- بفكر خدا افتاده وحدتش را نيز- طبعا اثبات مىكرده است- .
اگر بشر با سائقه عشق فطرى- در جستجوى خداوند بر آيد- از همان اول در جستجوى الله است- يعنى بالفطره ذاتى را جستجو مىكند كه موجود است- و واحد است و مستجمع جميع كمالات است- .
و اگر از طريق علمى يعنى از طريق مطالعه- در آيات بر آيد قبل از هر چيزى- متوجه علم و حكمت و حيات پديد آورنده جهان مىشود- و از طريق شناختن صفات پديد آورنده پديدهها- حكم مىكند كه طبيعت و ماده مستقل نيست- بلكه مسخر قوهاى است شاعر و مدرك- على هذا بشر اگر از راه علمى بخواهد- خدا را بشناسد صفات خدا را قبل از ذاتش درك مىكند- .
همانطور كه قبلا اشاره كردهايم- پيمودن راه علمى تنها ما را متوجه- جهانى در ما وراء طبيعت مىكند كه از روى حكمت- و تدبير اداره اين جهان را در اختيار دارد- بيش از اين هيچ حقيقتى از آن جهان بما معرفى نمىكند- ما از طريق باصطلاح علمى- يعنى از طريق مطالعه مستقيم مخلوقات و آثار- بدون اينكه استعداد فلسفى خود را بكار اندازيم- نمىتوانيم هيچ اطلاعى جز اين مقدار كه- طبيعت مسخر اراده يا ارادههائى است كه- آنرا مىچرخاند از ما وراء ماده و طبيعت بدست آوريم- در اساسىترين مفهوم مربوط به خدا- يعنى وجوب وجود و استقلال ذاتى- و بىنيازى او از غير خود در مىمانيم- لهذا سير و مطالعه در آفاق و انفس قادر نيست- همه مسائل مورد نياز ما را- در باره خداوند تامين نمايد- از آن جمله وحدت ذات واجب الوجود است- .
اما سلوك فلسفى بنحو ديگر است- در سلوك فلسفى ابتداء وجود واجب الوجود- يعنى وجود موجود يا موجوداتى مستقل- و قائم بذات و بىنياز از علت اثبات مىشود- بدون آنكه وحدت و ساير صفات ثبوتيه- يا سلبيه مورد بحث باشد- يعنى همين قدر اثبات مىشود كه جهان هستى از موجود- يا موجوداتى قائم بذات خالى نيست- همه هستىها هستىهاى ممكن و نامستقل نمىباشد- هستى ممكن متكى به هستى واجب- و هستى نامستقل متكى به هستى مستقل است- اما اينكه هستى واجب يكى است يا بيشتر- آيا از نوع جسم و جرم و ماده است يا نه- آيا جوهر است يا عرض آيا بسيط است يا مركب- آيا خود آگاه است يا ناخود آگاه- آيا به ساير اشياء احاطه علمى دارد يا ندارد- آيا قدرت دارد يا ندارد- حدود قدرتش چيست آيا مختار است يا موجب- و امثال