آثار الباقية في شرح الحاشية - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٦٩ - مبحث معرف و شرط آن
و همچنين معرِّف نبايد اعم من وجه از معرّف باشد .
مثلا در تعريف حيوان نميتوان گفت : الحيوان ابيض زيرا ابيض نه حقيقت و كنه حيوان را معرّفى مىكند چه آنكه سفيدى عارض بر ذات آن است نه آنكه خود ذات باشد و نه آنرا از تمام اغيارش مشخّص مينمايد زيرا بعضى از اشياء حيوان نبوده ولى معذلك سفيد هستند نظير سنگ سفيد يا پارچه سفيد .
و از اين شرح مختصر معلوم شد كه معرّف را اخصّ من وجه نيز نميتوان قرار داد چون هر اعم من وجهى باعتبارى نيز اخصّ است و وقتى اثبات نموديم كه اعم من وجه نميتواند معرِّف قرار گيرد برهان عدم جواز اخصّش نيز همان است .
امّا اخصّ مطلق : اگر چه ممكنست تصوّر آن موجب تصوّر كنه و حقيقت اعم شود يا سبب امتيازش از جميع ماعدا گردد چنانچه وقتى انسان را بعنوان حيوان ناطق تصوّر مىكنيم قطعا در ضمنشحيوان را كه اعم است بيكى از دو وجه ياد شده تصور نمودهايم ولى مطلبى كه هست اينستكه چون اخصّ از نظر وجود در عقل اقلّ و اخفى بوده و شرط معرِّف اينستكه نسبت بمعرَّف اجلا و اعرف باشد لاجرم نميتوان اخصّ مطلق را نيز در تعريف اعم بكار برد .
تبصره
از تعريفى كه مصنّف براى معرِّف نمود و گفت : آنستكه بر معرَّف حمل شود دانسته ميشود كه جايز نيست چيزى را كه با معرَّف مباين هست معرِّفش قرار داد .
نتيجه اينكه از نسب اربعه سه تاى آنها كه تباين و اعم و اخص مطلق و اعم و اخص من وجه باشند هيچيك صلاحيّت معرّف واقع شدن را ندارند پس متعيّنا معرّف با معرَّف بايد مساوى باشد و مقصود از تساوى
آثار الباقية في شرح الحاشية، ص