ده گفتار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦١
طوری که نور و روشنائی داشتن ، راهی و وسیلهای است برای نجات و رهائی ، قوت و نیرو داشتن نیز به نوبه خود راه و وسیلهای است که خداوند متعال قرار داده است . در اواخر سوره مبارکه یوسف آیهای است که به منزله نتیجهگیری از آن داستان عجیب و پرهیجان است . داستان حضرت یوسف را کم و بیش همه شنیدهاید . آنجا که داستان نزدیک است به آخر برسد یعنی بعد از آنکه یوسف ، عزیز مصر میگردد و برادران یوسف در اثر قحطی برای تهیه غله از کنعان به مصر میآیند و آنها یوسف را نمیشناسند ولی یوسف آنها را میشناسد و یوسف به بهانهای " بنیامین " را که از طرف مادر هم با یوسف برادر بود پیش خود نگه میدارد . در این وقت برای بار دوم برادران میآیند و با گردن کج و التماس از یوسف گندم میخواهند و حالت عجز و التماس خاصی به خود میگیرند ، و چقدر خوب قرآن کریم منظره تذلل و زاری و کوچکی آنها را در این آیه مجسم کرده است ! گفتند : « یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین »ای عزیز و ای مهتر ! ما و خانوادهمان بدبخت شدهایم و وجه ناقابلی برای خرید گندم با خود آوردهایم . کیل تمام به ما بده و بر ما مسکینان تصدق کن . خداوند به تصدق کنندگان پاداش میدهد . یوسف تا این وقت خودش را معرفی نکرده بود . در این وقت خواست خودش را به آنها بشناساند : « قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون »گفت : یادتان هست که از روی جهالت و نادانی با یوسف و برادرش چه کردید ؟ همینکه این جمله را گفت که آیا یادتان هست با