گزيده دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٠١
٧٤٧.حلية الأولياء ـ به نقل از ابو صالح ـ بود ، از دنيا و درخشش آن مى ترسيد و به شب و تاريكى اش اُنس داشت . به خدا سوگند ، بسيار پُر اشك و پُر انديشه بود . دريغ مى خورد و خويشتن را مخاطب مى ساخت . از لباس ، كوتاهش [١] را و از طعام ، درشت ناگوارش را دوست مى داشت . به خدا سوگند ، همچون يكى از ما بود . وقتى نزدش مى رفتيم ، ما را نزديك مى ساخت و هرگاه مى پرسيديم ، پاسخمان مى داد . با همه نزديكى اش به ما و نزديكى ما به او ، به خاطر هيبتش با او سخن نمى گفتيم . هرگاه لبخند مى زد ، چون دُرّ به نظم كشيده بود . دينداران را بزرگ مى شمرد و فقيران را دوست مى داشت . فرد قوى ، اميد به نادرستى او نمى بُرد و ضعيف از عدلش نااميد نمى گشت . خدا را گواه مى گيرم كه او را در جايى ديدم ، در حالى كه شبْ پرده فرو افكنده بود و ستارگان رو به غروب مى نهادند ، رو به محرابش كرد و در حالى كه مَحاسنش را در دست گرفته بود ، چون مار گزيدگان به خود پيچيد و چون غمگينان ، اشك ريخت . گويى هم اكنون صدايش را مى شنوم كه به تضرّع مى گويد : «پروردگارا! پروردگارا!» و خطاب به دنيا مى گويد : «مرا مى فريبى؟ شيفته من گشته اى؟ هيهات! هيهات ! غير مرا بفريب . تو را سه باره طلاق دادم . عمرت كوتاه و انجمنت حقير و ارزشت كم است . آه آه ، از كمىِ توشه ، بلندى سفر و بيم راه!» . اشك معاويه بى اختيار بر ريشش جارى شد كه با آستينش آن را پاك كرد و همه شروع به گريه كردند . [ معاويه ]گفت : ابوالحسن ـ خدا رحمتش كند ـ ، چنين بود . اى ضرار ! غم تو بر او چگونه است؟ گفت : غم كسى كه دُردانه اش را در دامنش سر ببُرند ، [ كه] نه اشكش قطع مى شود و نه غمش آرام مى گيرد .
[١] اين جمله ناظر بر اين معناست كه چون برخى براى فخر فروشى لباس هاى بلند مى پوشيدند ، على عليه السلام براى پرهيز از فخرفروشى لباس هاى كوتاه به تن مى كرد . (م)[٢] حلية الأولياء : ج ١ ص ٨٤ .