گزيده دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦٥
٤٤٩.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو جَناب كَلبى ـ آنان را آگاه كن كه ما بر يك رأى هم داستان و هم نظر شده ايم . ابو موسى به سخن پرداخت و گفت : انديشه من و عمرو بر چيزى هماهنگ شد كه اميد داريم خداى عز و جل با آن ، كار اين امّت را به سامان آورَد . عمرو گفت : درست و نيكو گفت . اى ابوموسى! اكنون نخست تو سخن بگو . ابو موسى عزم سخن كرد . ابن عبّاس به وى گفت : واى بر تو! به خدا سوگند ، در گمانم كه او تو را فريفته است . اگر بر يك امر اتّفاق كرده ايد ، او را پيش انداز تا پيش از تو سخن گويد و آن امر را ابراز كند . سپس تو از پىِ او سخن گو . همانا عمرو مردى است حيله گر و من ايمن نيستم كه تو را در آنچه ميانتان گذشته ، خشنود سازد . پس چون در ميان مردم برخاستى [ و نخست سخن گفتى] ، با تو مخالفت خواهد كرد . امّا ابو موسى كه كودن بود ، به او گفت : همانا ما اتّفاق كرده ايم . پس ابو موسى پيش قدم شد و پس از سپاس و ستايش خداوند عز و جل گفت : اى مردم! ما در كار اين امّت انديشيديم و هيچ راهى را براى اصلاح امر و گردآوردن پراكندگى هاى آن ، شايسته تر از آنچه من و عمرو بر آن اتّفاق كرده ايم ، نيافتيم . و آن اين است كه على و معاويه را خلع كنيم و آن گاه ، اين امّت ، خود به امر خلافت روى كند و هر كه را خواهد ، خليفه خويش گردانَد . پس من ، على و معاويه را خلع كردم . اكنون شما به امر خويش روى كنيد و آن كس را كه شايسته خلافت مى بينيد ، خليفه خويش سازيد . سپس ابو موسى به جاى خود بازگشت . آن گاه ، عمرو بن عاص پيش آمد و در جاى او ايستاد و پس از سپاس و ستايش خداوند ، گفت : اين بود آنچه شنيديد . او رفيق خويش (على) را خلع كرد و من نيز همانند او ، رفيقش را خلع مى كنم و رفيق خود ، معاويه را استوار مى سازم ، كه او صاحبْ اختيارِ عثمان بن عفّان و خونخواه او و شايسته ترينِ مردم براى جانشينى وى است . ابو موسى گفت : چه شده است تو را؟ خدايت ناكام گردانَد! خيانت و فجور ورزيدى . جز اين نيست كه حكايتِ تو «چون داستان سگ است [ كه] اگر بر آن حمله ور