گزيده دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٦٢
٦٨٦.مُروج الذهب : به خدا سوگند، هرگاه مى خوانديمش، پاسخمان مى داد، و هرگاه درخواست مى كرديم، اجابتمان مى كرد. سوگند به خدا، با همه نزديكى او به ما و نزديكى ما به او، به خاطر هيبتش با او سخن نمى گفتيم و به خاطر جايگاه عظيمش در جان ما، نزد او آغاز به سخن گفتن نمى كرديم. لبخند كه مى زد، دندان هايش چون رشته گوهر ، آشكار مى شد. اهل دين را بزرگ مى داشت، به افتادگانْ رحم مى كرد و در روزگار سخت ، يتيمِ خويشاوند و نيازمند بدبخت را غذا مى داد. برهنه را مى پوشانْد، و گرفتاران را يارى مى داد. از دنيا و زرق و برق آن ، بيم داشت و به شب و تاريكى آن، انس مى ورزيد. گويى هم اكنون او را مى بينم در هنگامى كه شب، دامن گسترده و ستارگانش غروب مى كنند، و او در محرابش، دست به ريش خود، چون شخص مار گزيده، به خود مى پيچد و چون غمگينان مى گِريَد و مى گويد : «اى دنيا! غير از من را بفريب. آيا به من روى مى آورى و براى من خودآرايى مى كنى؟! هيهات، هيهات! زمان، زمانِ فريب خوردن از تو نيست . تو را سه بار طلاق دادم كه مرا بازگشتى به سوى تو نباشد . عمر تو كوتاه، و عيش تو كوچك، و ارزشت كم است. آه از كم توشگى و دورى سفر و وحشت راه!». معاويه به وى گفت : چيزى از سخن او برايم بگو. ضرار گفت : هميشه مى گفت : «شگفت ترينْ چيز در انسان، دل اوست...». معاويه گفت : هر چه از سخنان او مى دانى، به من بگو. گفت : هيهات، اگر بتوانم همه آنچه از او شنيدم، به ياد بياورم! [١]
٦٨٧.الكامل فى التاريخ ـ در يادكردِ كشته شدن حُجر بن عَدى و يارانش ـ: [ معاويه ]به عبد الرحمان بن حسّان گفت : اى برادر ربيعه! درباره على چه مى گويى؟ گفت : رها كن و از من مپرس كه به نفع توست. گفت : رها نمى كنم.
[١] مروج الذهب : ج٢ ص٤٣٣ .