گزيده دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٨
و ـ غارت بُسْر بن أبى اَرطات
٥٢٢.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عوانه ـ: پس از ماجراى حكميّت، معاوية بن ابى سفيانْ بُسْر پسر ابو اَرطات را كه مردى از بنى عامر بن لُؤَى بود ، همراه سپاهى روانه ساخت. از شام حركت كردند تا به مدينه رسيدند. آن روز ، ابو ايّوب انصارى كارگزار على عليه السلام در مدينه بود. ابو ايّوب از آنان گريخت و در كوفه به نزد على عليه السلام رفت . بُسْر وارد مدينه شد، به منبر رفت و كسى با او نجنگيد. از روى منبر فرياد برآورد: اى ديناريان، اى نجّاريان ، اى زريقيان! اى پيرِ من، اى پير من! ديروز با او بودم. اينك او كجاست؟ مقصودش عثمان بود. سپس گفت: اى مردم مدينه! به خدا سوگند ، اگر فرمان معاويه به من نبود، هيچ كس از مردانتان را در مدينه زنده نمى گذاشتم. مردم مدينه با او بيعت كردند. كسانى نزد بنى سلمه فرستاد و گفت: به خدا سوگند ، نزد من نه امانى داريد و نه بيعتى، تا آن كه جابر بن عبد اللّه را بياوريد. جابر به نزد اُمّ سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و به او گفت: تو چه صلاح مى بينى؟ مى ترسم كشته شوم، و اين هم بيعتى گم راهانه است. امّ سلّمه گفت: من صلاح مى بينم كه بروى و بيعت كنى. من پسرم عمر بن ابى سلمه را هم گفتم كه بيعت كند. به دامادم عبد اللّه بن زمعه هم گفتم كه بيعت كند ـ زينب دختر ابو سلمه زن وى بود ـ . جابر نيز رفت و بيعت كرد. بُسر خانه هايى را در مدينه خراب كرد . سپس به مكّه رفت. ابو موسى ترسيد كه وى را بكشد. بسر به او گفت: با صحابى پيامبر خدا چنين نخواهم كرد، و رهايش ساخت. پيش از آن ابو موسى به يمن نوشته بود كه لشكرى از سوى معاويه آمده است كه مردم را مى كُشد، هر كس را به حكومت گردن ننهد ، مى كُشد. سپس بُسر به سوى يمن رفت. عبيد اللّه بن عبّاس، كارگزار على عليه السلام در يمن بود. چون از آمدن آن لشكر خبر يافت ، به كوفه گريخت و نزد على عليه السلام رفت و عبد اللّه بن عبد المدان حارثى را به جاى خود بر يمن گماشت. بُسر آمد و او و پسرش را كشت. بُسر، بار و بُنه عبيد اللّه بن عبّاس را ديد كه دو كودك خردسال او نيز درميان آنها بود .