گزيده دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٥
١٨٥.أنساب الأشراف ـ به نقل از ابو مِخْنَف و عَوانه ـ چون ابن مسعود به بيمارى اى (كه در آن در گذشت ،) دچار شد ، عثمان به عيادتش آمد و گفت : از چه ناراحتى؟ گفت : از گناهانم . گفت : چه دوست دارى؟ گفت : رحمت پروردگارم را . گفت : برايت طبيبى نياورم؟ گفت : طبيب ، مرا بيمار كرده است . گفت : فرمان ندهم كه سهمت را بياورند؟ گفت : در حالى كه بدان نيازمند بودم ، ندادى . اكنون كه از آن بى نيازم ، مى دهى؟ گفت : براى فرزندانت مى شود . گفت : روزى آنان با خداست . گفت : اى ابو عبد الرحمان! برايم آمرزش بخواه . گفت : از خدا مى خواهم كه حقّم را از تو بگيرد . او وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نگزارَد . پس در بقيع ، دفن شد و عثمان بى خبر بود و چون پى برد ، خشمگين شد و گفت : بر من پيشى جستيد! عمّار بن ياسر به او گفت : او وصيّت كرد كه تو بر او نماز نگزارى . زبير گفت : مى دانم كه پس از مرگم بر من ناله مى كنى در حالى كه در زندگى ام ، توشه ام را به من ندادى . [١]
[١] برخى گفته اند كه او در خانه سعد بن ابى وقّاص مى زيست .[٢] أنساب الأشراف : ج ٦ ص ١٤٦ .