گزيده دانش نامه اميرالمؤمنين عليه السلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٦
١٨٣.مروج الذهب ـ در يادكردِ اعتراض هايى كه به عثمان شد ـ ابو ذر ، عصاى خود را بلند كرد و با آن بر سر كعب زد و در حالى كه درد خويش را از ياد برده بود ، گفت : اى يهودى زاده! درباره مردى كه مرده و اين مال را بر جاى نهاده است ، مى گويى : خداوند ، خير دنيا و آخرت را به او عطا كرده است. اين را به طور قطعى به خدا نسبت مى دهى، در حالى كه من شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد : «خوشحال نمى شوم كه بميرم و به اندازه قيراطى بر جاى نهم» . عثمان به ابو ذر گفت : از جلوى چشمم دور شو . ابو ذر گفت : به مكّه بروم؟ گفت : به خدا سوگند ، نه . گفت : مرا از خانه پروردگارم باز مى دارى كه در آن عبادت كنم تا بميرم؟ گفت : آرى ، به خدا سوگند . گفت : به سوى شام [ بروم]؟ گفت : نه ، به خدا سوگند . گفت : بصره؟ گفت : نه ، به خدا سوگند . شهر ديگرى انتخاب كن . ابو ذر گفت: نه، به خدا سوگند. جز آنچه برايت گفتم، جاى ديگرى را اختيار نمى كنم و اگر مرا در هجرتگاهم (مدينه) وا مى نهادى ، هيچ شهر ديگرى را نمى خواستم . اكنون مرا به هر شهرى كه مى خواهى ، بفرست . گفت : تو را به رَبَذه تبعيد مى كنم . گفت : اللّه اكبر! پيامبر خدا راست گفت . او همه آنچه را با آن رو به رو مى شوم ، به من خبر داد . عثمان گفت : [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] به تو چه گفته است؟ گفت : به من خبر داد كه من را از مكّه و مدينه باز مى دارند و در ربذه مى ميرم و گروهى كه از عراق به حجاز مى آيند ، دفن مرا عهده دار مى شوند .